روایتِ ایرانبیدار
9 از 13
فصل ۸

صفویان — تشیع، اصفهان و ایرانِ نو

کودکی که شاه شد — اسماعیل و قزلباش

در زمستان ۱۵۰۱ میلادی، نوجوانی سیزده‌چهارده‌ساله بر دروازه‌های تبریز ایستاد. نامش اسماعیل بود، واپسین بازماندهٔ خاندانی صوفی از اردبیل که نیاکانش، شیخ صفی‌الدین و جانشینانش، طریقتی عرفانی را به جنبشی نظامی و میلیتانت بدل کرده بودند. مریدانِ ترکمنِ او که از آناتولی و شمال سوریه و آذربایجان گرد آمده بودند، کلاهی سرخ با دوازده ترک بر سر می‌نهادند نشانِ ارادت به دوازده امام و از همین رو «قزلباش»، یعنی سرخ‌سر، خوانده شدند. آنان اسماعیل را نه تنها فرمانده، که مرشدِ کامل و حتی تجلی‌ای از امر قدسی می‌دانستند.

اسماعیل با همین سپاهِ سرسپرده، طی چند سال، فلات ایران را که قرنی پراکنده در دست ترکمانانِ آق‌قویونلو و حکمرانان محلی بود، زیرِ یک پرچم گرد آورد. او خود به ترکی شعر می‌سرود با تخلصِ «خطایی» و در آن ابیات گاه خویشتن را در زبانی مبالغه‌آمیز و سرشار از شور هزاره‌گرایانه می‌ستود. پرسش این است که این پروژه را چه باید نامید: خیزشی ایرانی برای احیای یک دولت متمرکز، یا موجی مذهبیِ ترکمن با رنگ‌و‌بویی مهدوی؟ پاسخ، چنان‌که خواهیم دید، هر دو و هیچ‌کدام به‌تنهایی نیست.

فرمانِ سرنوشت‌ساز — تشیع به‌مثابهٔ دولت

اسماعیل در نخستین خطبهٔ فرمانروایی در تبریز، تشیعِ دوازده‌امامی را مذهب رسمی قلمرو خود اعلام کرد. این تصمیم در سرزمینی گرفته شد که اکثریتِ مردمش در آن روزگار سنّی و عمدتاً شافعی و حنفی بودند، و حوزه‌های شیعیِ نیرومند بیشتر در جبل‌عامل لبنان و بحرین و عراق قرار داشتند تا در دلِ فلات. پیامد این فرمان از مرزهای دین فراتر رفت: ایران را همچون جزیره‌ای مذهبی در میانِ همسایگانِ سنّی‌اش عثمانیانِ غرب و ازبکانِ شرق تنها و متمایز کرد، و دیواری اعتقادی برافراشت که تا روزگار ما بر هویت ایرانی سایه افکنده است.

برای آن‌که این دینِ تازه‌رسمی ریشه بدواند، صفویان ناگزیر علمای شیعه را از جبل‌عامل و عراق و بحرین به ایران فراخواندند، مدرسه ساختند، موقوفه بخشیدند و سلسله‌مراتبی روحانی پدید آوردند که پیش‌تر در ایران بدین گستردگی وجود نداشت. اما روی دیگر این دگرگونی، فشار و گاه خشونت بود: منع و لعنِ آشکارِ خلفای نخستین در منابر و سخت‌گیری بر کسانی که از پذیرش مذهب نو سر می‌تافتند. این‌که این گرویدنِ ملتی چه‌قدر تدریجی و چه‌قدر قهرآمیز بود، یکی از بحث‌برانگیزترین پرسش‌های تاریخ ایران است.

چالدران — رعدِ توپ و پایانِ افسانهٔ شکست‌ناپذیری

شور و شوکتِ قزلباش تا آن‌جا بالا گرفت که برخوردِ آن با امپراتوری عثمانی ناگزیر شد. عثمانیان، که خود را مدافع سنّت می‌دانستند و از نفوذِ تبلیغاتِ صفوی در میان ترکمانانِ آناتولی به وحشت افتاده بودند، به سرکوبِ خونینِ هواداران اسماعیل دست زدند. در اوت ۱۵۱۴، دو سپاه در دشت چالدران، در شمال غربِ ایران، روبه‌رو شدند.

در آن میدان، دو جهان با هم رویارو شد: سواره‌نظامِ دلیر اما کم‌ابزارِ قزلباش که به شمشیر و ایمان دل بسته بود، و ارتشِ منظمِ عثمانی که به توپخانه و تفنگ‌چیانِ ینی‌چری مجهز بود. غرشِ توپ‌ها صفِ قزلباش را درید. اسماعیل خود زخمی شد و به‌دشواری جان به در برد. چالدران از نظر سرزمینی فاجعه‌ای تمام‌عیار نبود عثمانیان نتوانستند بمانند اما زخمِ روانیِ آن ژرف بود: باورِ شکست‌ناپذیریِ مرشد و سپاهش فرو ریخت. گفته‌اند اسماعیل پس از آن شکست دیگر هرگز شخصاً به نبرد نرفت.

شاه عباس و رام‌کردنِ شیرانِ سرخ

دهه‌های پس از اسماعیل، آبستنِ کشمکش بود: قبایلِ قزلباش که زمانی ستونِ دولت بودند، اکنون به رقابت بر سر قدرت پرداختند و کشور را به آشوب کشاندند. در این میان، در ۱۵۸۸، جوانی به نام عباس بر تخت نشست که قرار بود بزرگ‌ترین پادشاه این سلسله شود.

عباس دریافت که تا قدرتِ خودسرانهٔ قزلباش مهار نشود، دولتِ مرکزی نفسی به‌راحتی نخواهد کشید. او نیرویی تازه برکشید: «غلامان» سپاهیانی، بسیاری از تبارِ گرجی، ارمنی و چرکس که در دستگاهِ دیوانی و نظامی پرورش می‌یافتند و وفاداری‌شان مستقیم به شخص شاه بود، نه به قبیله. عباس با کمک این نیرو و تشکیلِ هنگ‌های تفنگ‌دار و توپخانه به سبک نوین، توازنِ قدرت را به سود تاج‌و‌تخت برگرداند، عثمانیان و ازبکان را عقب راند و سرزمین‌های ازدست‌رفته را بازپس گرفت.

اصفهان نصفِ جهان

شاه عباس پایتخت را به اصفهان منتقل کرد و آن را به یکی از باشکوه‌ترین شهرهای جهانِ آن روزگار بدل ساخت. در دلِ شهر، میدانِ بزرگِ «نقشِ جهان» پدید آمد؛ چهارگوشی پهناور که گرداگردش مسجد شاه با کاشی‌های لاجوردی، مسجد ظریفِ شیخ لطف‌الله، سردرِ بازارِ بزرگ و کاخِ عالی‌قاپو جای گرفته بود. کوچه‌باغِ چهارباغ، پل‌های چشم‌نوازِ زاینده‌رود و کاروان‌سراها چهره‌ای به شهر دادند که زبانزدِ سیّاحان شد؛ ضرب‌المثلی پدید آمد که اصفهان را «نصفِ جهان» می‌خواند.

عباس اقتصادِ کشور را نیز سامان داد. او تجارتِ ابریشمِ شمال را عملاً در انحصارِ دولت گرفت و جامعهٔ ارمنیِ کارآزموده را از جلفا به محله‌ای نو در اصفهان جلفای نو کوچاند تا شبکهٔ بازرگانیِ آنان درآمدِ ابریشم را به اروپا و هند برساند. سفیران و سفرنامه‌نویسانی چون شاردن و دلاواله به دربارِ او آمدند؛ ایران، پس از قرن‌ها، بار دیگر بازیگری در دیپلماسیِ جهانی شد. هنرِ این عصر نگارگری، خوشنویسی، فرش و معماری به اوجی رسید که هنوز نمادِ شکوهِ ایرانِ صفوی است.

غروبِ صفوی و یورشِ افغان

پس از عباس، شکوه به‌تدریج رنگ باخت. سنّتِ نگه‌داشتنِ شاهزادگان در «حرمسرا» و دور از کارِ حکومت، جانشینانی کم‌تجربه و گاه ناتوان به بار آورد. دیوان‌سالاری فربه شد، خراج بر دهقانان سنگینی کرد، و سخت‌گیریِ مذهبی بر اقلیت‌ها و افغان‌های سنّی‌مذهبِ قندهار نارضایی برانگیخت.

در ۱۷۲۲، گروهی از افغان‌های غلجاییِ قندهار به رهبری محمود، از این ضعف بهره جستند، به دلِ ایران تاختند و پس از محاصره‌ای طولانی و قحطیِ هولناک، اصفهان را گرفتند. شاه سلطان‌حسین تاج از سر برگرفت و تسلیم شد. سقوطِ آن پایتختِ پرشکوه، لرزه‌ای بر تن ایران انداخت و دورانِ هرج‌ومرج و چندپارگی را آغاز کرد.

نادر — شمشیری از خراسان تا دهلی

از دلِ این آشوب، سرداری بی‌رحم و نابغه برخاست: نادر، از ایلِ افشار در خراسان. او نخست به نامِ بازماندگانِ صفوی، افغان‌ها را بیرون راند، عثمانیان و روس‌ها را از سرزمین‌های اشغالی عقب نشاند، و سپس در ۱۷۳۶ خود تاج بر سر نهاد. نادر آخرین فاتحِ بزرگِ آسیاییِ سبکِ کهن بود؛ لشکرکشیِ او به هند در ۱۷۳۹ و فتحِ دهلی، با کشتاری دهشتناک و غارتِ گنجینه‌های گورکانی همراه شد. او «تختِ طاووس» و الماس‌های افسانه‌ای را به ایران آورد.

نادر در میدانِ جنگ بی‌همتا بود، اما در حکمرانی و آشتیِ مذهبی ناکام ماند. او کوشید با طرحی به‌نامِ مذهبِ «جعفری»، شکافِ شیعه و سنّی را پر کند تلاشی که نه عثمانیان پذیرفتند و نه روحانیتِ شیعه با آن همراه شد. سال‌های پایانیِ او به بدگمانی، خشونتِ افسارگسیخته و مالیات‌های کمرشکن گذشت تا سرانجام در ۱۷۴۷ به‌دستِ سردارانِ خودش کشته شد و امپراتوری‌اش در دمی فرو پاشید.

کریم خان — آرامشی کوتاه در شیراز

پس از توفانِ نادر، مردی از ایلِ زند، کریم خان، در جنوبِ ایران سر برآورد و آرامشی نسبی به ارمغان آورد. او که خود را نه «شاه»، بلکه «وکیلِ الرعایا» نمایندهٔ مردم می‌خواند، شیراز را پایتخت کرد و آن را با باغ‌ها، بازارِ سرپوشیده، مسجد و ارگی زیبا آراست. روایت‌ها از او چهره‌ای کم‌نظیر در میانِ فرمانروایانِ آن عصر ساخته‌اند: مردی نسبتاً مردم‌دار و دل‌مشغولِ آبادانی و آسایشِ رعیت.

اما این آرامش به دوامِ خودِ کریم خان بسته بود. با مرگِ او در ۱۷۷۹، بار دیگر کشمکش بر سر جانشینی درگرفت و راه برای برآمدنِ دودمانی تازه قاجارها گشوده شد. با این همه، میراثِ بزرگِ صفوی پایدار ماند: ایرانی که تشیع را به ستونِ هویتِ خود بدل کرده، مرزهایی کمابیش آشنا یافته، و خاطرهٔ شکوهی را در ذهنِ خود نقش زده بود که در سده‌های پسین، بارها به آن باز می‌گشت.

نکته‌های مورد مناقشه

  • شتاب و میزانِ خشونتِ شیعه‌سازیِ ایران محلِ مناقشه است: برخی آن را دگرگونی‌ای عمدتاً قهرآمیز و سریع از بالا می‌دانند؛ برخی دیگر بر خصلتِ تدریجیِ آن طی نسل‌ها، نقشِ مهاجرتِ علمای جبل‌عاملی، و وجودِ زمینه‌های پیشینِ تشیع و تصوفِ علوی در ایران تأکید می‌کنند.
  • ماهیتِ پروژهٔ اسماعیل نیز محلِ بحث است: آیا خیزشی «ملی» برای احیای دولتی متمرکز بود، یا جنبشی مذهبی-هزاره‌گرا با هسته‌ای ترکمن که ارادتِ صوفیانه و باورهای مهدوی آن را برمی‌انگیخت؟ بسیاری از مورخان، خوانشِ «ملی‌گرایانه»ی متأخر را فرافکنیِ مفاهیمِ نوین بر یک جنبشِ سدهٔ دهمِ هجری می‌دانند.

منابع

  • Encyclopædia Iranica — «Safavid Dynasty», «Esmāʿil I», «Čālderān», «ʿAbbās I», «Nāder Shah»
  • R. M. Savory, Iran under the Safavids
  • H. R. Roemer, The Cambridge History of Iran, vol. 6
  • Rudi Matthee, Persia in Crisis
  • Encyclopædia Britannica — «Safavid Dynasty», «ʿAbbas I», «Nader Shah», «Karim Khan Zand»