روایتِ ایرانبیدار
8 از 13
فصل ۷

توفانِ مغول و خاکسترِ تیمور

پیش‌درآمد: سلجوقیان، نظام‌الملک و دژِ اَلَموت

پیش از آنکه توفان از شرق برخیزد، ایران زیرِ سایهٔ ترکانِ سلجوقی نفس می‌کشید؛ ایلی صحرانورد که در سدهٔ پنجم هجری از آسیای میانه سرازیر شدند و دولتی پهناور از مرزهای چین تا مدیترانه برپا کردند. روحِ این فرمانروایی نه در شمشیرِ سلطان، که در قلمِ وزیری ایرانی می‌تپید: خواجه نظام‌الملک توسی. او در «سیاست‌نامه» اندیشهٔ کهنِ ایرانیِ فرمانروایی دادگر را با شریعتِ اسلامی درآمیخت و شبکه‌ای از مدرسه‌ها نظامیه‌ها را در بغداد، نیشابور و دیگر شهرها بنیاد نهاد.

در همان روزگار، در دل کوهستانِ البرز، جنبشی دیگر سر برآورد: نِزاریانِ اسماعیلی به رهبریِ حسنِ صبّاح که در سال ۴۸۳ هجری دژِ اَلَموت را تصرف کرد. آنان بر آن نبودند که در میدانِ نبردِ رویاروی با سلجوقیان بستیزند؛ سلاحِ ایشان ترور هدف‌مندِ بزرگان بود شیوه‌ای که نامِ «حشّاشین» را در زبان‌های اروپایی بر جای گذاشت، اگرچه ریشه و درستیِ این لقب خود محلِ مناقشه است. روایتِ مشهور می‌گوید که خودِ نظام‌الملک در سال ۴۸۵ هجری به تیغِ یکی از فدائیانِ اَلَموت از پای درآمد.

توفان از شرق: چنگیزخان و خاکستر شدنِ خراسان

در آغازِ سدهٔ هفتم هجری، فرمانروای پرتوانِ خوارزمشاهی، سلطان محمد، بر بخش بزرگی از ایران حکم می‌راند. اما در آن سوی مرزها، در دشت‌های مغولستان، مردی ایلات‌های پراکنده را زیرِ یک پرچم گرد آورده بود: تموچین، که اکنون چنگیزخان خوانده می‌شد. آنچه آتش را برافروخت، رخدادی بازرگانی بود؛ کاروانی از سوداگرانِ وابسته به مغولان در شهرِ مرزیِ اُترار به فرمانِ حاکمِ خوارزمی به جاسوسی متهم و کشته شدند. چنگیز سفیر فرستاد و دادخواهی کرد؛ پاسخِ خوارزمشاه کشتنِ سفیر بود جرقه‌ای که به آتش‌سوزیِ تمدنی انجامید.

در حدودِ سال ۶۱۶ هجری (۱۲۱۹ میلادی)، سپاهِ مغول از جیحون گذشت. شهرها یکی پس از دیگری فرو افتادند: بخارا، سمرقند، و آنگاه قلبِ تمدنِ شرقیِ ایران، خراسان. نیشابور، مرو و هرات این سه‌گانهٔ درخشانِ علم و آبادانی به ویرانه بدل شدند. نظامِ پیچیدهٔ آبیاریِ قنات‌ها در بسیاری جای‌ها از هم پاشید و زخمی بر تنِ این سرزمین نشاند که التیامش نسل‌ها به درازا کشید.

در بابِ شمار کشتگان: هشداری بایسته

تاریخ‌نگارانِ سده‌های میانه از کشتارِ مغول ارقامی به جای نهاده‌اند که ذهن را می‌لرزاند؛ گفته‌اند در نیشابور یا مرو صدها هزار و گاه بیش از یک میلیون تن کشته شدند. اما پژوهشگرانِ امروزین این اعداد را با احتیاطِ فراوان می‌نگرند. جمعیتِ آن شهرها در آن روزگار به چنان ارقامی نمی‌رسید که این کشتارها را به لحاظِ عددی ممکن سازد؛ و سنّتِ تاریخ‌نگاریِ کهن بیشتر در پیِ رساندنِ بزرگیِ فاجعه و عبرت‌آموزی بود تا سرشماریِ دقیق.

بنابراین درست‌تر آن است که بگوییم ویرانی ژرف و واقعی بود شهرها سوختند، کشتزارها بایر شدند و موجی از آوارگی و قحطی برخاست اما شمارِ دقیقِ کشتگان نادانسته و به‌احتمالِ بسیار اغراق‌آمیز است. این تمایز نه برای کاستن از سنگینیِ مصیبت، که برای وفاداری به حقیقتِ مستند است.

هولاکو: سقوط اَلَموت و پایان خلافت بغداد

دو نسل پس از چنگیز، نوهٔ او هولاکوخان مأموریت یافت تا کارِ ناتمامِ پدرکلان را در غرب به فرجام رساند. نخستین هدف، همان دژهای صعب‌العبورِ اسماعیلی بود. در سال ۶۵۴ هجری (۱۲۵۶ میلادی) اَلَموت قلعه‌ای که نزدیک به یک‌ونیم سده تسخیرناپذیر مانده بود تسلیم شد و کتابخانهٔ پرآوازه‌اش عمدتاً نابود گشت؛ هرچند گفته‌اند خواجه نصیرالدین توسی توانست بخشی از میراثِ علمی را برهاند.

سپس نوبت به بغداد رسید، نشیمنِ خلافتِ عباسی. در سال ۶۵۶ هجری (۱۲۵۸ میلادی) شهر در محاصره افتاد و سرانجام سقوط کرد. آخرین خلیفهٔ عباسی، المستعصم، کشته شد و با او نهادی که بیش از پانصد سال دستِ‌کم در نام مرکزِ معنویِ اهلِ سنّت به شمار می‌رفت، از میان رفت. این رویداد در حافظهٔ تاریخیِ مسلمانان زخمی عمیق بر جای گذاشت.

شکوفاییِ متناقض: ایلخانان و رصدخانهٔ مراغه

شگفت آنکه از دلِ همین ویرانی، حکومتی برخاست که سرانجام رنگِ ایران به خود گرفت: ایلخانان. فاتحانِ بت‌پرست و بودایی، نسل به نسل، در فرهنگ و دینِ سرزمینِ مغلوب حل شدند. نقطهٔ عطف در سال ۶۹۴ هجری فرا رسید، آنگاه که غازان‌خان به اسلام گروید و اصلاحاتی گسترده در دیوان، مالیات و سکّه به انجام رساند تا اقتصادِ ویران‌شده را بازسازی کند. مغولانِ مهاجم، در یک چرخشِ تاریخیِ کم‌نظیر، به حامیانِ تمدنِ ایرانی بدل شدند.

در همین دوران، خواجه نصیرالدین توسی در مراغه رصدخانه‌ای بنیاد نهاد که به یکی از مهم‌ترین مراکزِ نجومیِ جهان بدل شد و «زیجِ ایلخانی» را پدید آورد. وزیرِ دانشمند، رشیدالدین فضل‌الله همدانی، «جامع‌التواریخ» را نوشت اثری که آن را نخستین «تاریخِ جهانیِ» راستین خوانده‌اند. شهرِ نوبنیادِ سلطانیه با گنبدِ سترگش گواهی شد بر آنکه ققنوسِ ایرانی، حتی از میانِ خاکستر، بال می‌گشاید.

تیمور: برج‌های جمجمه و زرّینه‌عصرِ هنر

پس از فروپاشیِ ایلخانان، ایران به ملوک‌الطوایفی فرو رفت تا آنکه فاتحی دیگر از آسیای میانه برخاست: تیمورِ گورکانی، که اروپاییان او را تامرلِین خواندند. در پایانِ سدهٔ هشتم هجری، او لشکرکشی‌هایی ویرانگر را آغاز کرد که از هند تا آناتولی و شام را در بر گرفت. روایت‌ها از برپاییِ مناره‌هایی از سرِ کشتگان در شهرهایی چون اصفهان سخن می‌گویند؛ تصویری که نامِ او را با هراس و خون‌ریزی پیوند زده است.

اما همین مرد، پایتختِ خود سمرقند را به نگین‌خانه‌ای از معماری بدل کرد و کاخ‌ها و مسجدهای کاشی‌کاریِ فیروزه‌ای برافراشت. این تناقض ویرانگری در یک شهر و آبادگری در شهری دیگر جوهرِ معمّای تیمور است. تصویرِ او نزدِ مورخان همچنان محلِ مناقشه است: آیا او پیش از هر چیز فاتحی سفّاک بود یا حامیِ بزرگِ هنر و تمدن؟ شاید حقیقت آن باشد که او هر دو بود.

هرات، جامی و حافظِ شیراز: ققنوس برمی‌خیزد

میراثِ تیمور را جانشینانش تیموریان به اوجی هنری رساندند که کمتر کسی از دلِ آن همه خون‌ریزی انتظارش را داشت. هرات، در روزگارِ شاهرخ و گوهرشاد و سپس سلطان‌حسین بایقرا، به قلبِ تپندهٔ فرهنگِ ایرانی بدل شد. مکتبِ نگارگریِ هرات، با هنرمندانی که هنرِ مینیاتور را به کمالِ ظرافت رساندند، آفرینندهٔ شاهکارهایی شد که هنوز چشم را خیره می‌کنند. در همین محفل، عبدالرحمان جامی می‌زیست و او را واپسین قلّهٔ بزرگِ شعرِ کلاسیکِ فارسی دانسته‌اند.

و در سویی دیگر از این سرزمینِ آشوب‌زده، شیراز با درایتِ حاکمانِ محلی‌اش تا حد زیادی از ویرانیِ مستقیم در امان مانده بود. در همین شهر، در میانهٔ سدهٔ هشتم هجری، خواجه شمس‌الدین محمد، حافظِ شیرازی، غزل‌هایی سرود که زبانِ فارسی را جاودانه کرد. شعرِ او، آمیزه‌ای از شور و رندی و حکمت، در روزگارِ بی‌ثباتی و خشونت زاده شد گویی روحِ ایران در تاریک‌ترین شب‌ها روشن‌ترین ستارگانش را می‌آفرید. این است درون‌مایهٔ این فصل: ویرانی و زایشی باورنکردنی؛ ققنوسی که هر بار از خاکسترِ خویش برمی‌خیزد.

نکته‌های مورد مناقشه

  • شمارِ کشتگانِ حملهٔ مغول در شهرهای خراسان: ارقامِ تاریخ‌نگارانِ سده‌های میانه — صدها هزار تا بیش از یک میلیون — به‌گمانِ پژوهشگرانِ امروزی به‌شدت اغراق‌آمیز و تأییدناپذیر است، چرا که با برآوردهای جمعیتیِ آن عصر هم‌خوان نیست؛ ویرانی واقعی و ژرف بود، اما اعداد نادقیق‌اند.
  • تصویرِ تاریخیِ تیمور: مورخان اختلاف دارند که آیا او را باید پیش از هر چیز فاتحی ویرانگر دانست یا حامیِ بزرگِ هنر؛ هر دو وجه مستند است و تأکید بر یکی به‌تنهایی تصویری ناقص می‌دهد.

منابع

  • Encyclopaedia Iranica — «Mongols», «Hülegü Khan», «Ḡāzān Khan», «Rašid-al-Din», «Ḥāfeẓ», «Jāmi», «Timur», «Naṣir-al-Din Ṭusi»
  • Encyclopædia Britannica — «Genghis Khan», «Il-Khanid dynasty», «Timur», «Timurid dynasty»
  • نظام‌الملک، «سیاست‌نامه»
  • رشیدالدین فضل‌الله همدانی، «جامع‌التواریخ»
  • David Morgan, The Mongols
  • Beatrice Forbes Manz, The Rise and Rule of Tamerlane