روایتِ ایرانبیدار
7 از 13
فصل ۶

آمدنِ اسلام و دگرگونیِ بزرگ

دو امپراتوری در آستانهٔ فروپاشی

در دهه‌های نخستِ سدهٔ هفتمِ میلادی، ساسانیان و امپراتوریِ روم شرقی سال‌ها در جنگی فرسایشی یکدیگر را تحلیل برده بودند. لشکرکشی‌های خسرو پرویز که زمانی سپاهیانش تا کرانه‌های مدیترانه و دروازه‌های قسطنطنیه پیش رفته بودند، سرانجام با ضدحملهٔ هراکلیوس و نفوذ او تا دلِ بین‌النهرین در سالِ ۶۲۷ میلادی به فاجعه انجامید. خزانه تهی شد، سپاه خسته بود و اقتدارِ تاجِ کیانی فرو ریخت.

پس از قتلِ خسرو پرویز در سالِ ۶۲۸، دربارِ تیسفون به گردابی از کشمکش بر سرِ جانشینی فرو رفت؛ در فاصله‌ای کوتاه شماری پادشاه و ملکه از جمله دو زنِ ساسانی بر تخت نشستند و برافتادند. این بی‌ثباتیِ مرکز، درست هنگامی رخ داد که در شبه‌جزیرهٔ عربستان نیرویی تازه و یکپارچه در حالِ شکل‌گیری بود: امتِ نوپای اسلام که پس از درگذشتِ پیامبر در سالِ ۶۳۲ میلادی، زیرِ پرچمِ خلفای نخستین به بیرون از مرزهای حجاز سرازیر شد.

این هم‌زمانی تصادفی نبود که سرنوشت‌ساز شد؛ سازمانِ نظامیِ ساسانی هنوز نیرومند بود، اما ساختارِ سیاسیِ آن دچارِ خونریزیِ درونی شده بود. تاریخ‌نگاران این لحظه را نقطهٔ شکنندگیِ یک تمدنِ کهن می‌دانند که در برابرِ موجی نوخاسته آسیب‌پذیر شده بود.

قادسیه و نهاوند: فروپاشیِ نظمِ کهن

نخستین برخوردهای بزرگ در مرزهای بین‌النهرین رخ داد، سرزمینی که قلبِ کشاورزی و درآمدِ ساسانیان بود. در نبردِ قادسیه، نزدیکِ سالِ ۶۳۶ میلادی، سپاهِ ایران به فرماندهیِ رستمِ فرخزاد در نبردی چندروزه شکست خورد. روایت‌ها از فیل‌های جنگیِ ایرانی، از گرد و خاکِ بیابان و از مرگِ فرمانده سخن می‌گویند؛ پیامدِ آن، سقوطِ تیسفون، پایتختِ باشکوهِ ساسانی، و تاراجِ گنجینه‌های افسانه‌ایِ آن بود.

ضربهٔ نهایی چند سال بعد در نبردِ نهاوند در حدودِ سالِ ۶۴۲ میلادی فرود آمد؛ نبردی که مسلمانان آن را «فتح‌الفتوح» یعنی پیروزیِ پیروزی‌ها نامیدند، زیرا با آن مقاومتِ متمرکزِ ارتشِ شاهنشاهی در هم شکست و راهِ فلاتِ ایران گشوده شد. از آن پس، فتح به صورتِ پیشرویِ منطقه‌ای و گاه با پیمان‌های صلحِ جداگانه با شهرها و اشرافِ محلی ادامه یافت.

یزدگردِ سوم، آخرین شاهنشاهِ ساسانی، سال‌ها از شهری به شهری گریخت و کوشید نیرو گرد آورد، اما سرانجام در حوالیِ مرو در سالِ ۶۵۱ میلادی به دستِ یک آسیابان کشته شد مرگی گمنام برای واپسین فرمانروای دودمانی که چهار سده فرمان رانده بود. با او، نظمِ سیاسیِ کهنِ ایران به پایان رسید، هرچند جامعه، زبان و بسیاری از نهادهای اداریِ آن دوام آوردند.

دینِ نو، با شتابی آهسته

فتحِ سیاسی شتابان بود، اما دگرگونیِ دینی چنین نبود. برخلافِ تصوری رایج، مردمِ ایران یک‌شبه مسلمان نشدند؛ گرویدنِ گسترده به اسلام فرایندی بود که نسل‌ها و حتی سده‌ها به درازا کشید. زرتشتیان، مسیحیانِ نسطوری، یهودیان و پیروانِ آیین‌های دیگر تا مدت‌ها بخشِ بزرگی از جمعیت را تشکیل می‌دادند و آتشکده‌ها در گوشه‌وکنارِ فلات همچنان روشن بودند.

پژوهشگرِ تاریخ، ریچارد بولیت، با بررسیِ الگوی نام‌های اسلامی در زندگی‌نامه‌های دانشمندانِ سده‌های نخستین، مدلی آماری پیشنهاد کرده است که بر پایهٔ آن گرویدنِ ایرانیان روندی کند و سپس شتابان داشت و احتمالاً تنها در حدودِ سده‌های نهم و دهمِ میلادی بود که مسلمانان به اکثریتِ جمعیت بدل شدند. باید تأکید کرد که این یک برآوردِ علمی و مدل‌سازانه است، نه شمارشی دقیق، و خودِ بولیت آن را تخمینی محتاطانه می‌داند که برخی پژوهشگران در جزئیاتش تردید کرده‌اند.

در این میان، نظامِ مالیاتی نقشی کلیدی داشت. غیرمسلمانانِ «اهلِ کتاب» در برابرِ پرداختِ جزیه مالیاتی سرانه از حمایت برخوردار می‌شدند و آزادیِ نسبیِ دینی داشتند. این ترتیب هم انگیزه‌ای اقتصادی برای گرویدن پدید می‌آورد و هم، از دیدِ خزانهٔ حکومت، دلیلی برای آنکه گرویدنِ شتابانِ همگانی همواره مطلوب نباشد.

موالی و تنشِ اجتماعی

ایرانیانی که اسلام می‌پذیرفتند نیز همواره با مسلمانانِ عرب برابر شمرده نمی‌شدند. در دورهٔ اموی، نومسلمانانِ غیرعرب را «موالی» می‌نامیدند؛ آنان اغلب می‌بایست به یکی از قبیله‌های عرب وابسته شوند و با وجودِ پذیرشِ دینِ نو، گاه همچنان زیرِ بارِ مالیات‌های سنگین و تبعیضِ اجتماعی بودند.

این نابرابری خشمی فروخورده پدید آورد که به یکی از موتورهای محرکِ دگرگونیِ سیاسی بدل شد. ناخرسندیِ موالی، به‌ویژه در خراسان، بسترِ اجتماعیِ مهمی برای جنبشی فراهم کرد که در سالِ ۷۵۰ میلادی به سرنگونیِ امویان و برآمدنِ خلافتِ عباسی انجامید؛ انقلابی که نقشِ سردارِ ایرانی‌تبار، ابومسلمِ خراسانی، در آن برجسته بود.

با روی‌کارآمدنِ عباسیان و انتقالِ مرکزِ خلافت به بغداد در نزدیکیِ تیسفونِ کهن، عناصرِ دیوان‌سالاری و فرهنگِ ایرانی جایگاهی تازه یافتند. خاندان‌های وزیرِ ایرانی‌تبار، همچون برمکیان، به قدرت و نفوذی چشمگیر رسیدند و سنتِ کشورداریِ ساسانی در قالبی اسلامی بازتولید شد.

شعوبیه: غرورِ فرهنگی در درونِ اسلام

در سایهٔ همین تنش‌ها، جنبشی فکری و ادبی به نامِ «شعوبیه» سر برآورد. شعوبیان که نامشان از آیه‌ای قرآنی دربارهٔ برابریِ «شعوب و قبایل» گرفته شده بود برابریِ همهٔ مسلمانان فارغ از تبار را پیش می‌کشیدند و در برابرِ ادعای برتریِ نژادیِ عرب می‌ایستادند.

شاخه‌ای پرشورتر از این جریان، از مرزِ برابری فراتر رفت و به ستایشِ میراثِ کهنِ ایران پرداخت: یادآوریِ شکوهِ شاهانِ باستان، آیینِ کشورداری، حکمت و آدابِ دربارِ ساسانی. این بحث بیشتر در پهنهٔ نوشتار و مجادلاتِ ادبی جریان داشت تا میدانِ سیاست، اما اهمیتِ آن در حفظِ خودآگاهیِ فرهنگیِ ایرانی بود.

شعوبیه نشان داد که می‌توان هم‌زمان مسلمانِ مؤمن بود و به تبار و فرهنگِ ایرانی نیز بالید. همین آمیزه پذیرشِ دینِ نو بی‌فراموشیِ هویتِ کهن به یکی از ویژگی‌های ماندگارِ تمدنِ ایرانیِ اسلامی بدل شد.

زایشِ دوبارهٔ زبانِ پارسی

شاید شگفت‌انگیزترین رویدادِ این دوران، سرنوشتِ زبانِ فارسی باشد. در سرزمین‌هایی همچون مصر، شام و شمالِ آفریقا، زبان‌های بومی به‌تدریج جای خود را به عربی دادند. اما پارسی، تنها زبانِ بزرگِ یک سرزمینِ فتح‌شده بود که نه‌تنها از میان نرفت، بلکه پس از چند سده دوباره همچون زبانی ادبی و درباری سر برآورد.

فارسیِ نو که «دری» نیز خوانده می‌شد دنبالهٔ فارسیِ میانهٔ روزگارِ ساسانی بود، اما این بار به خطِ عربی نوشته می‌شد و واژگانِ عربیِ فراوانی را در خود پذیرفته بود. این زبان نخست در شرقِ ایران، در خراسان و فرارود، به صورتِ زبانِ نوشتار و شعر شکوفا شد؛ جایی که دور از مرکزِ خلافت، فضایی برای رشدِ آن فراهم بود.

این بازگشت، رویدادی منحصربه‌فرد در تاریخِ سرزمین‌های فتح‌شده به‌شمار می‌رود و شالودهٔ یکی از غنی‌ترین سنت‌های ادبیِ جهان را گذاشت؛ سنتی که در سده‌های بعد شاعرانی چون رودکی، فردوسی، خیام، مولوی، سعدی و حافظ را به جهان عرضه کرد.

خیزشِ ایرانی: صفاریان و سامانیان

از سدهٔ نهمِ میلادی، با سست‌شدنِ قبضهٔ مستقیمِ خلافتِ عباسی بر شرق، دودمان‌های ایرانیِ نیمه‌مستقل پدید آمدند؛ دوره‌ای که برخی مورخان آن را «فترتِ ایرانی» نامیده‌اند. یعقوبِ لیثِ صفاری، مردی برخاسته از تبارِ پیشه‌وران در سیستان، حکومتی بنیان نهاد که بنا بر روایت‌ها در دربارش به جای عربی، شعرِ فارسی سروده می‌شد.

پس از صفاریان، سامانیان در فرارود و خراسان دولتی نیرومند و فرهنگ‌پرور برپا کردند که پایتختِ آن بخارا به یکی از کانون‌های بزرگِ دانش و ادب بدل شد. دربارِ سامانی از شاعران و دانشمندان پشتیبانی می‌کرد و فارسیِ نو را به زبانِ رسمیِ دیوان و فرهنگ ارتقا داد؛ رودکی، که او را پدرِ شعرِ فارسی خوانده‌اند، در همین دربار می‌زیست.

این دودمان‌ها از نظرِ دینی همچنان مسلمان و دستِ‌کم در ظاهر وفادار به خلافت بودند، اما در عمل، احیای زبان، آیینِ کشورداری و حسِ تداومِ تاریخیِ ایران را به پیش بردند. ترکیبِ وفاداریِ دینی به اسلام و سربلندیِ فرهنگیِ ایرانی، در این دوران به بلوغ رسید.

عصرِ زرینِ دانش با دلی ایرانی

هم‌زمان با این خیزشِ فرهنگی، جهانِ اسلام شاهدِ شکوفاییِ علمیِ شگرفی بود که آن را «عصرِ زرینِ اسلامی» می‌نامند، و ایرانیان در کانونِ آن جای داشتند. نکتهٔ مهم آنکه بیشترِ این دانشمندان آثارِ علمیِ خود را به عربی می‌نوشتند، زیرا عربی در آن روزگار زبانِ مشترکِ دانش در سراسرِ قلمروِ اسلامی بود درست همان نقشی که لاتین در اروپای سده‌های میانه داشت.

محمد بنِ موسی خوارزمی در بغداد بنیان‌های جبر را پی ریخت؛ واژهٔ algorithm در زبان‌های اروپایی از نامِ او و واژهٔ algebra از عنوانِ کتابش گرفته شده است. محمد بنِ زکریای رازی، پزشک و شیمی‌دانِ بزرگ، نخستین توصیف‌های دقیقِ بالینی از بیماری‌هایی چون آبله و سرخک را نگاشت. ابوریحانِ بیرونی در گستره‌ای حیرت‌انگیز از ستاره‌شناسی و ریاضی تا مردم‌شناسی و سنجشِ شعاعِ زمین قلم زد.

در این میان، ابوعلی سینا، که در غرب با نامِ Avicenna شناخته می‌شود، شاهکارِ پزشکیِ خود «قانون» را نوشت که سده‌ها در دانشگاه‌های شرق و غرب کتابِ درسی بود؛ اثرِ فلسفیِ او «شفا» نیز اندیشهٔ ارسطویی را با فلسفهٔ اسلامی درآمیخت. این دستاوردها میراثی مشترک برای جهانِ اسلام بودند، اما سهمِ ایرانیان در آن چنان برجسته است که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت.

فردوسی و حماسهٔ ماندگاری

اوجِ این کوششِ آگاهانه برای پاسداری از هویتِ ایرانی، در «شاهنامه»ٔ ابوالقاسمِ فردوسیِ توسی متبلور شد؛ منظومه‌ای حماسی در حدودِ پنجاه هزار بیت که سرایشِ آن نزدیک به سالِ ۱۰۱۰ میلادی به فرجام رسید. فردوسی در روزگاری که عربی زبانِ علم و دین بود، آگاهانه داستانِ شاهان و پهلوانانِ ایران را از آفرینش تا فروپاشیِ ساسانیان، به زبانِ پارسی و با کمترین واژگانِ بیگانه سرود.

شاهنامه تنها مجموعه‌ای از افسانه و نبرد نیست؛ کوششی است سنجیده برای زنده‌نگاه‌داشتنِ حافظهٔ جمعیِ یک ملت در قالبِ زبانِ او. بسیاری، این اثر را عاملی بنیادین در بقای زبان و خودآگاهیِ ملیِ ایرانیان دانسته‌اند.

داستانِ رابطهٔ فردوسی با سلطان محمودِ غزنوی اینکه شاعر سال‌ها رنج برد و در پایان پاداشی ناچیز و دیرهنگام گرفت و سرخورده درگذشت از مشهورترین روایت‌های ادبیاتِ فارسی است. با این حال، بخشِ بزرگی از این روایت نیمه‌افسانه‌ای است و در منابعِ متأخر پرداخته شده؛ پژوهشگرانِ امروزی در صحتِ بسیاری از آن تردید دارند، هرچند هستهٔ آن پیوندِ شاعر با دربارِ غزنوی پذیرفتنی است.

تمدنی که در کلیدی نو زاده شد

آنچه در این چند سده رخ داد را نمی‌توان در قالبِ سادهٔ «نابودی» یا «تسلیم» فهمید. فتحِ نظامی نظمِ سیاسیِ ساسانی را برانداخت، اما جامعهٔ ایرانی نه محو شد و نه به‌تمامی در فاتحان حل گردید. در عوض، فرایندی دوسویه رخ داد: ایرانیان اسلام را پذیرفتند و به آن شکل دادند، و میراثِ کهنِ خود را در قالبی تازه از نو زاییدند.

نتیجه، تمدنی بود ایرانی و اسلامی به‌یک‌زمان؛ سرزمینی که در آن آیاتِ قرآن و ابیاتِ شاهنامه، علمِ نوشته‌شده به عربی و شعرِ سروده‌شده به پارسی، در کنارِ هم زیستند. این هویتِ دوگانه و درهم‌تنیده، شالودهٔ ایرانِ سده‌های بعد شد و تا روزگارِ ما دوام آورده است.

از دلِ شکست، تداوم زاده شد؛ و از برخوردِ دو فرهنگ، آفرینشی نو سر برآورد این شاید گویاترین تعبیر از «دگرگونیِ بزرگ» باشد.

نکته‌های مورد مناقشه

  • سرعتِ گرویدنِ ایرانیان به اسلام دقیقاً دانسته نیست. مدلِ مشهورِ ریچارد بولیت بر پایهٔ تحلیلِ آماریِ نام‌ها حدس می‌زند که اکثریت‌شدنِ مسلمانان احتمالاً تا سده‌های نهم و دهمِ میلادی به درازا کشید؛ اما این یک برآوردِ علمیِ تخمینی است، نه شمارشِ مستند، و برخی پژوهشگران در روش آن تردید کرده‌اند.
  • روایتِ مشهورِ رابطهٔ فردوسی و سلطان محمودِ غزنوی — به‌ویژه ماجرای پاداشِ ناچیز و مرگِ سرخورده — تا حدِ زیادی نیمه‌افسانه‌ای است و عمدتاً در منابعِ متأخرتر پرداخته شده؛ هستهٔ تاریخیِ پیوندِ فردوسی با دربارِ غزنوی محتمل است، اما جزئیاتِ داستانی آن قطعی نیست.

منابع

  • Encyclopædia Iranica — «Conquest of Iran», «Conversion to Islam», «Šoʿubiya», «Ferdowsi», «Dari»
  • Richard W. Bulliet, Conversion to Islam in the Medieval Period (1979)
  • Richard N. Frye, The Golden Age of Persia
  • Encyclopædia Britannica — «Battle of al-Qādisiyyah», «Battle of Nahāvand», «Avicenna»
  • Vladimir Minorsky (اصطلاحِ «Iranian Intermezzo»)