روایتِ ایرانبیدار
6 از 13
فصل ۵

اشکانیان و ساسانیان — ایران‌شهر

بازخیزِ ایران: اشکانیان

پس از مرگِ اسکندر و فروپاشیِ امپراتوریِ او، فلاتِ ایران به دستِ یکی از سردارانش، سلوکوس، و جانشینانِ یونانی‌تبارِ او افتاد. سلوکیان شهرهایی به سبکِ یونانی ساختند و فرهنگِ هلنی را بر بخش‌هایی از شرق نشاندند، اما سلطه‌شان بر سرزمین‌های دوردستِ شرقی هیچ‌گاه ژرف و پایدار نبود. در میانهٔ سدهٔ سوم پیش از میلاد، در ناحیهٔ پارت، شکافی پدید آمد که از آن دودمانی تازه سر برآورد.

بنا بر روایتِ پذیرفته‌شده، سرکرده‌ای از تیره‌ای کوچ‌رو به نامِ پَرنی ـ شاخه‌ای از کنفدراسیونِ سَکاها ـ به رهبریِ اَرشَک (آرساکِس) به ساتراپیِ پارت تاخت و آن را از دستِ فرمانروایِ سلوکی بیرون کشید؛ رویدادی که معمولاً حدودِ ۲۴۷ پیش از میلاد گذاشته می‌شود. نامِ «اَرشَک» چنان نمادینِ مشروعیت شد که شاهانِ بعدیِ این دودمان همگی آن را همچون لقبِ شاهانه بر سکه‌های خود نگاشتند؛ از همین‌رو این خاندان را «اشکانیان» خوانده‌اند.

اشکانیان در آغاز قدرتی محلی بودند، اما در درازنای دو سده با بهره‌گیری از ضعفِ سلوکیان مرز به مرز پیش رفتند. مهرداد یکم قلمرو را تا میان‌رودان گستراند و بابِل و ماد را به دست آورد؛ اشکانیان آن‌گاه از یک شاهکِ مرزی به وارثانِ سرزمین‌های هخامنشی بدل شدند و خود را نگاهبانِ میراثِ ایران می‌دانستند، هرچند پیوندِ تاریخیِ مستقیمشان با هخامنشیان بیش‌تر ادعایی سیاسی بود.

رومِ شکست‌خورده در کَرّای

در سدهٔ یکمِ پیش از میلاد، دو ابرقدرتِ جهانِ کهن رو در روی هم ایستادند: جمهوریِ روم و شاهنشاهیِ اشکانی. برخوردِ نمادینِ این دو در سالِ ۵۳ پیش از میلاد در دشتِ کَرّای (نزدیکِ حَرّان) رخ داد، آن‌جا که کْراسوس ـ یکی از سه‌گانهٔ فرمانروایِ روم و توانگرترین مردِ آن روزگار ـ با سپاهی بزرگ از لژیون‌ها به امیدِ غنیمت به ایران زد.

سپاهِ اشکانی، به فرماندهیِ سرداری از خاندانِ بزرگِ سورِن، شمار اندک ولی شیوهٔ جنگیِ متفاوتی داشت: سوارانِ کمان‌دارِ سبک که با تیراندازی از فاصله لژیون‌های فشردهٔ روم را خسته می‌کردند، و سوارانِ زره‌پوشِ سنگین (کاتافْراکت) که در لحظهٔ درست یورش می‌بردند. مانورِ گریزِ ساختگی و رها کردنِ تیر هنگامِ عقب‌نشینی ـ که در غرب به «تیرِ پارتی» نام‌بُردار شد ـ صفوفِ رومیان را درهم شکست. کْراسوس فرزندِ خود و سپس جانِ خویش را در آن دشت از دست داد.

کَرّای یکی از سنگین‌ترین شکست‌های نظامیِ تاریخِ روم بود و مرزِ شرقیِ روم را برای نسل‌ها بر خطِ فرات تثبیت کرد. از آن پس، روم و سپس وارثِ شرقی‌اش بیزانس، در کنارِ ایران، دو ستونِ رقیبِ جهانِ کهن ماندند؛ رقابتی که نزدیک به هفت سده ادامه یافت.

پادشاهیِ شاهان: ساختارِ غیرمتمرکزِ اشکانی

شاهنشاهیِ اشکانی بیش از آن‌که دولتی یک‌پارچه باشد، اتحادیه‌ای از قدرت‌ها بود. شاهِ اشکانی «شاهِ شاهان» خوانده می‌شد، اما در زیرِ او خاندان‌های بزرگِ زمین‌دار ـ مانندِ سورِن و کارِن ـ و پادشاهانِ دست‌نشاندهٔ محلی، هر یک سپاه و قلمرو و خودمختاریِ چشمگیر داشتند. این ساختار را پژوهشگران اغلب «فئودالی» توصیف کرده‌اند، هرچند کاربردِ این اصطلاحِ اروپایی برای ایرانِ باستان خود محلِ بحث است.

این تمرکزنیافتگی هم نقطهٔ قوت بود و هم ضعف: انعطاف و توانِ بسیجِ سوارانِ نخبه را فراهم می‌کرد، اما شاهنشاهی را در برابرِ جنگ‌های داخلی و رقابتِ مدعیانِ تاج آسیب‌پذیر می‌ساخت. اشکانیان در آغاز فرهنگِ هلنی را تا حدی پذیرفتند؛ اما به‌تدریج گرایشِ ایرانی نیرومندتر شد: زبان و خطِ پارتی رواج یافت و داستان‌ها و حماسه‌هایی شکل گرفت که بعدها بخشی از حافظهٔ «پهلوانان» را ساخت. منابعِ نوشتاریِ خودِ اشکانیان اندک است و بیش‌ترِ آگاهیِ ما از راهِ نویسندگانِ یونانی و رومی، سکه‌ها و باستان‌شناسی به دست آمده.

اردشیر و برآمدنِ ساسانیان

در سدهٔ سومِ میلادی، در همان سرزمینِ پارس که زادگاهِ هخامنشیان بود، خاندانی محلی به قدرت می‌رسید که نام از نیای خود، ساسان، گرفت. اردشیرِ یکم، فرزندِ بابک، نخست بر فارس چیره شد و سپس بر ضدِ شاهنشاهِ اشکانی، اردوانِ چهارم، سر برداشت. برخوردِ سرنوشت‌سازِ آن دو در دشتِ هرمزگان در سالِ ۲۲۴ میلادی رخ داد؛ اردوان کشته شد و با او دودمانِ کهنِ اشکانی فرو پاشید.

اردشیر در تیسفون تاج بر سر نهاد و خود را «شاهانْ‌شاهِ ایران» خواند ـ عنوانی که آگاهانه میراثِ شاهنشاهیِ کهن را فرا می‌خواند. او و جانشینانش کوشیدند دولتی برپا کنند یک‌سره متفاوت با الگوی پراکندهٔ اشکانی: حکومتی متمرکزتر، با دیوان‌سالاری، سپاهِ سازمان‌یافته و پیوندِ تنگاتنگ با دینِ زرتشتی. در روایتِ رسمیِ ساسانی، «دین و شهریاری» دو خواهرِ همزاد بودند که جز با یکدیگر برپا نمی‌مانند.

با این‌همه، درجهٔ واقعیِ تمرکزِ دولتِ ساسانی نیز موضوعِ بحث است؛ خاندان‌های بزرگ همچنان قدرتِ سترگی داشتند و آرمانِ تمرکزِ شاهانه گاه بیش‌تر ادعای رسمی بود تا واقعیتِ یک‌دست. باری، ساسانیان دولتی پدید آوردند که چهار سده دوام آورد و واپسین امپراتوریِ بزرگِ ایرانِ پیش از اسلام شد.

شاپور و اسیرِ تاج‌دار

اوجِ پیروزیِ ساسانیان بر روم در روزگارِ شاپورِ یکم، فرزندِ اردشیر، رخ داد. شاپور در جنگ‌های پیاپی با روم پیروزی‌های بزرگ به دست آورد، و در سالِ ۲۶۰ میلادی کاری کرد که در همهٔ تاریخِ روم بی‌سابقه بود: امپراتورِ روم، والِریانوس، را در نبرد ـ بنا بر منابع نزدیکِ اِدِسا ـ زنده اسیر گرفت.

شاپور این پیروزی را در سنگ جاودانه کرد. در نقشِ‌رستم، در دلِ همان صخره‌هایی که آرامگاهِ شاهانِ هخامنشی را در خود دارند، نگاره‌ای کنده شد که شاپور را سوار بر اسب نشان می‌دهد، در حالی که امپراتورِ شکست‌خورده در برابرش زانو زده است. این نقش‌برجسته آگاهانه پیروزیِ ایران را در کنارِ یادگارهای کهنِ هخامنشی می‌نشاند تا پیوندِ ساسانیان با شکوهِ گذشته را اعلام کند.

شاپور همچنین کتیبه‌ای بلند بر بنای موسوم به «کعبهٔ زرتشت» بر جای گذاشت ـ سند به سه زبان ـ که در آن خویش را شاهنشاهِ «ایران و انیران» می‌نامد. این کتیبه یکی از ارزشمندترین منابعِ دستِ‌اولِ تاریخِ ساسانی است.

ایران‌شهر: نام و اندیشهٔ یک سرزمین

یکی از دستاوردهای ماندگارِ ساسانیان فراتر از مرزها بود: آنان مفهومِ «ایران‌شهر» را همچون نامِ آشکارِ سیاسیِ قلمروِ خود برکشیدند. در سنتِ ساسانی، ایران دیگر تنها یک پهنهٔ جغرافیایی نبود، بلکه واحدی سیاسی، دینی و آرمانی بود ـ سرزمینِ شاهنشاهِ ایران و جایگاهِ راستینِ دینِ بهی.

این اندیشه با اسطوره و تاریخ درآمیخت: شاهان خود را وارثِ نیاکانِ آرمانیِ ایران می‌دانستند و روایتی پیوسته از پادشاهیِ ایران ساختند که بعدها، در سده‌های اسلامی، در شاهنامه بازتاب یافت. مفهومِ «ایران‌شهر» به ایرانیان حسی از هویتِ سیاسیِ پایدار بخشید که از فروپاشیِ خودِ دولتِ ساسانی نیز جان به در برد. بدین ترتیب، نامِ «ایران» که ریشه در واژهٔ کهنِ «آریا» داشت، در روزگارِ ساسانی به صورتِ نامِ رسمیِ یک دولت و یک تمدن تثبیت شد.

دین: آتشِ مغان، مانی و مزدک

ساسانیان دینِ زرتشتی را به کلیسایِ رسمیِ دولت بدل کردند. آتشکده‌ها در سراسرِ قلمرو برپا بودند و طبقهٔ نیرومندِ موبدان نهادِ دینی را اداره می‌کردند؛ چهره‌هایی چون موبدِ بزرگ، کِردیر، در سدهٔ سوم نفوذی گسترده یافتند. اما ایرانِ ساسانی صحنهٔ جنبش‌های دینیِ تأثیرگذار نیز شد. در سدهٔ سوم، مانی پیامبری تازه آورد که آیینش آمیزه‌ای از عناصرِ زرتشتی، مسیحی و گنوسی بود؛ او نخست از پشتیبانیِ دربار برخوردار شد اما سرانجام با مخالفتِ موبدان در زندان جان باخت، حال‌آن‌که آیینش از چین تا اروپا گسترد.

در آغازِ سدهٔ ششم، جنبشِ مزدک سر برآورد ـ آیینی با آرمان‌های اجتماعیِ رادیکال که، بنا بر منابعِ بعدی، خواهانِ برابریِ بیش‌تر بود. این جنبش برای مدتی موردِ توجهِ شاه قباد قرار گرفت، اما سرانجام به‌سختی سرکوب شد. باید توجه داشت که آگاهیِ ما از آموزه‌های مزدک بیش‌تر از زبانِ مخالفانش رسیده و تصویرِ واقعیِ آن مبهم است.

خسروِ انوشیروان و طاقِ بلند

شکوهِ ساسانی در روزگارِ خسروِ یکم، ملقب به انوشیروان و در سنتِ ایرانی «دادگر»، به اوج رسید. او پس از سرکوبِ جنبشِ مزدک رشته‌ای از اصلاحات را به سامان رساند: بازسازیِ نظامِ مالیات بر پایهٔ اندازه‌گیریِ زمین، سامان‌دهیِ تازهٔ سپاه با تکیه بر طبقهٔ دهقانان برای کاستن از وابستگیِ شاه به اشرافِ بزرگ، و تقویتِ دیوان‌سالاری. در همین روزگار، شهرِ گُندیشاپور به کانونی برای پزشکی و دانش بدل شد، جایی که سنت‌های یونانی، سریانی، ایرانی و هندی به هم رسیدند.

پایتختِ ساسانیان، تیسفون در کرانهٔ دجله، یکی از بزرگ‌ترین شهرهای جهانِ آن روزگار بود. نمادِ ماندگارِ آن، ایوانِ سترگِ آجری معروف به «طاقِ کسرا» است؛ بلندترین طاقِ آجریِ بدونِ پشت‌بندِ جهانِ باستان که هنوز بخشی از آن برجای مانده. هنرِ ساسانی ـ از نقش‌برجسته‌ها تا پارچه‌های زربفت و ظروفِ سیمین ـ به الگویی بدل شد که تأثیرش از بیزانس تا چین و سپس بر هنرِ اسلامیِ آغازین دیده می‌شود. با این‌همه، مورخان دربارهٔ این‌که چه اندازه از این اصلاحات به‌راستی از آنِ خسرو بود یک‌دل نیستند.

جنگِ بزرگ و فتحِ عرب

در آغازِ سدهٔ هفتم، رقابتِ کهنِ ایران و بیزانس به اوجِ ویرانگرِ خود رسید. خسروِ دومِ پرویز پیروزی‌های خیره‌کننده به دست آورد ـ سپاهیانِ ساسانی سوریه، فلسطین و مصر را گرفتند و اورشلیم را تسخیر کردند ـ اما امپراتورِ بیزانس، هِراکلیوس، با لشکرکشیِ جسورانه‌ای به دلِ قلمروِ ساسانی، ورق را برگرداند. این جنگِ بیست‌ساله هر دو امپراتوری را به‌سختی فرسود: خزانه‌ها تهی شد و مردم خسته شدند. خسروِ دوم سرانجام به دستِ نزدیکانش برکنار و کشته شد و دربار در آشوبِ جانشینی فرو رفت.

درست در همان هنگام، در جنوب، در شبه‌جزیرهٔ عربستان، نیرویی تازه و یک‌پارچه با انگیزهٔ دینِ نوظهورِ اسلام در حالِ برآمدن بود. در نبردِ سرنوشت‌سازِ قادسیه ـ حدودِ ۶۳۶ تا ۶۳۸ میلادی ـ سپاهِ بزرگِ ساسانی شکست خورد و تیسفون افتاد. واپسین مقاومت در نبردِ نهاوند درهم شکست. واپسین شاهنشاه، یزدگردِ سوم، از پایتخت گریخت و سال‌ها به سوی خراسان عقب نشست تا نیرویی برای بازپس‌گیریِ تاج فراهم آورد.

یزدگرد سرانجام در سالِ ۶۵۱ میلادی در نزدیکیِ مرو کشته شد ـ بنا بر روایتِ مشهور به دستِ آسیابانی، در گریز و تنهایی. با مرگِ او، دودمانِ ساسانی و واپسین امپراتوریِ ایرانیِ پیش از اسلام به پایان رسید. اما فروپاشیِ دولت به معنای محوِ ایران نبود؛ زبان، حافظهٔ تاریخی، هنر و مفهومِ «ایران‌شهر» باقی ماندند و در تمدنی نو ـ این بار در پیوند با اسلام ـ از نو شکل گرفتند. جهان بر آستانهٔ دگرگونیِ بزرگی ایستاده بود.

نکته‌های مورد مناقشه

  • تاریخِ دقیقِ ساختِ «طاقِ کسرا» در تیسفون قطعی نیست؛ برخی آن را به خسروِ یکم (سدهٔ ششم) و برخی به دوره‌های پیش‌تر نسبت می‌دهند.
  • درجهٔ واقعیِ تمرکزِ دولتِ ساسانی و انتسابِ اصلاحاتِ مالی و نظامی به خسروِ یکم محلِ بحث است؛ شماری از مورخان بخشی از این دگرگونی‌ها را به دورهٔ پدرش قباد بازمی‌گردانند. همچنین شناختِ ما از آموزه‌های مزدک عمدتاً از زبانِ مخالفانِ او به دست آمده و نامطمئن است.

منابع

  • Encyclopædia Iranica — «Arsacids», «Sasanian Dynasty», «Ardašir I», «Šāpur I», «Ḵosrow I», «Ērānšahr», «Gondēšāpur», «Mani», «Mazdak»
  • Encyclopædia Britannica — «Parthia», «Sasanian dynasty», «Battle of Carrhae», «Khosrow I», «Ctesiphon», «Yazdegerd III»
  • Touraj Daryaee, Sasanian Persia: The Rise and Fall of an Empire
  • کتیبهٔ شاپورِ یکم بر کعبهٔ زرتشت (نقشِ‌رستم)