روایتِ ایرانبیدار
5 از 13
فصل ۴

یونانیان، اسکندر و فروپاشی

دریا و آتش: لشکرکشی بزرگ خشایارشا

در بهارِ ۴۸۰ پیش از میلاد، پسرِ داریوش، خشایارشا (در یونانی «خِرخِس»)، سپاهی را از دلِ آسیا به سوی غرب به حرکت درآورد که حتیٰ در حافظهٔ پرشکوهِ هخامنشیان بی‌سابقه می‌نمود. هدف، تنبیهِ شهرهای یونانیِ سرزمینِ اصلی بود که در شورشِ ایونیه و در نبردِ ماراتُن (۴۹۰ پ.م) در برابرِ پدرش ایستاده بودند. منابعِ یونانی، پیش از هر چیز هرودوت، از پُل‌بستن بر تنگهٔ هِلِسپونت با کشتی‌ها و از کندنِ آبراهه‌ای در شبه‌جزیرهٔ آتوس سخن می‌گویند؛ تصویری که در آن، اراده‌ای امپراتوری بر خودِ جغرافیا چیره می‌شود.

ارقامی که هرودوت برای این سپاه آورده صدها هزار و حتیٰ میلیون‌ها تن امروز نزدِ تاریخ‌پژوهان اغراق‌آمیز شمرده می‌شود؛ برآوردهای محتاطانه‌تر سخن از سپاهی بزرگ اما در مقیاسِ واقع‌بینانه می‌گویند. با این‌همه، آن‌چه مسلم است گستردگیِ بسیجِ نیروهای چندقومیِ شاهنشاهی است: از مادها و پارس‌ها تا مصری‌ها، بابلی‌ها و یونانیانِ آسیای صغیر، در کنارِ ناوگانی که ستونِ فقراتش را فنیقی‌ها و ایونی‌ها تشکیل می‌دادند.

تنگه‌ها: ترموپیل، سالامیس، پلاته

نخستین برخوردِ بزرگ در گذرگاهِ تنگِ ترموپیل رخ داد، جایی که ائتلافی از یونانیان به فرماندهیِ لئونیداسِ اسپارتی روزها راهِ پیش‌رویِ سپاهِ شاهنشاهی را بست. سرانجام، به روایتِ یونانی، گذرگاهی فرعی، محاصره و شکستِ مدافعان را رقم زد؛ ایستادگیِ آن گروهِ کوچک بعدها به نمادی از مقاومت بدل شد، اما در میدان، راه به سوی آتن گشوده ماند و شهر تخلیه و سوزانده شد.

سرنوشتِ لشکرکشی نه در خشکی که در آب رقم خورد. در تنگهٔ سالامیس، ناوگانِ یونانی به تدبیرِ تِمیستوکلِسِ آتنی نیروی دریاییِ شاهنشاهی را به آب‌های تنگ کشاند و در نبردی سخت شکستی سنگین بر آن وارد کرد. شاعرِ آتنی آیسخولوس، که خود از شاهدانِ آن نسل بود، در نمایش‌نامهٔ «پارسیان» این پیروزی را از زبانِ سوگوارانِ ایرانی به صحنه برد سندی ادبی و در عینِ حال جانب‌دارانه. خشایارشا با بخشی از سپاه بازگشت و فرماندهیِ نیروهای باقی‌مانده را به سردارش مردونیه سپرد. سالِ بعد، در ۴۷۹ پ.م، شکستِ خشکیِ پلاته و، بنا بر روایت، تقریباً هم‌زمان شکستِ دریاییِ میکاله، حضورِ نظامیِ شاهنشاهی را در سرزمینِ اصلیِ یونان عملاً پایان داد.

آیینهٔ شکسته: روایتِ فاتحان

باید با صراحت گفت که تصویرِ ما از این جنگ‌ها تقریباً یک‌سره از منابعِ طرفِ پیروز برمی‌آید. هرودوت دهه‌ها پس از واقعه می‌نوشت و آیسخولوس برای تماشاگرانِ آتنی صحنه می‌آراست؛ هر دو در فضایی که در آن «پیروزیِ یونانیِ آزاد بر استبدادِ شرقی» به یکی از بنیان‌های خودآگاهیِ یونانی بدل شده بود. در این روایت، خشایارشا اغلب چهرهٔ خودکامه‌ای مغرور و خشم‌آلود می‌یابد که دریا را تازیانه می‌زند.

در برابر، شواهدِ ایرانی و بابلی کتیبه‌ها و لوح‌های اداری و دیوانی از فرمان‌روایی نسبتاً متعارف و کاردان حکایت دارند که سال‌ها بر پهنه‌ای عظیم حکم راند، در تخت‌جمشید بنا برافراشت و دستگاهِ مالیاتی و دیوانیِ پدرانش را پی گرفت. این تفاوت میانِ «خشایارشای یونانیان» و «خشایارشای اسناد» نقطه‌ای مناقشه‌برانگیز است؛ آن‌چه می‌توان با احتیاط گفت این است که شکست در یونان، بیش از آن‌که فروپاشیِ امپراتوری باشد، عقب‌نشینی‌ای در یک مرزِ دوردست بود.

دو سدهٔ دیگر: اوجِ پنهان و آشوبِ دربار

برخلافِ تصوری که گاه از پسِ روایتِ یونانی می‌نشیند، شکست در یونان به معنای زوالِ شتابانِ هخامنشیان نبود. شاهنشاهی نزدیک به یک‌ونیم سده پس از سالامیس همچنان بزرگ‌ترین قدرتِ جهانِ شناخته‌شده باقی ماند و حتیٰ بر بازیِ سیاستِ یونان اثر گذاشت؛ زر و دیپلماسیِ پارس در جنگِ درازِ داخلیِ یونانیان جنگِ پلوپونزی وزنه‌ای تعیین‌کننده شد و سرانجام در «صلحِ شاه» (۳۸۷/۳۸۶ پ.م) خودِ شاهنشاه داورِ نظمِ یونان گشت.

اما درون، دستگاهِ سلطنت دستخوشِ تنش‌های مکرر بود: کشمکش بر سرِ جانشینی، توطئه‌های درباری و شورشِ ساتراپ‌ها که گاه دست به دستِ هم می‌دادند. کوروشِ کوچک، برادرِ شاه، در پیِ تاج به شورش برخاست و در کوناکسا (۴۰۱ پ.م) کشته شد؛ بازگشتِ مزدورانِ یونانیِ او از دلِ امپراتوری که گزنفون آن را در «آناباسیس» روایت کرد به یونانیان آموخت که این غول، با همهٔ شکوهش، در برابرِ سپاهی منضبط آسیب‌پذیر است.

اسکندر: گرانیک، ایسوس، گوگمل

در میانهٔ سدهٔ چهارم، در شمالِ یونان قدرتی تازه برآمد: مقدونیه به رهبریِ فیلیپ و پس از او پسرش اسکندر. در ۳۳۴ پ.م اسکندر با سپاهی نه‌چندان بزرگ اما آزموده و منسجم از هلسپونت گذشت. نخستین پیروزیِ بزرگش بر کرانهٔ رودِ گرانیک، دروازهٔ آسیای صغیر را گشود. سالِ بعد در ایسوس، در گوشهٔ شمالِ شرقیِ مدیترانه، رویاروی داریوشِ سوم ایستاد و سپاهِ بزرگِ او را درهم شکست؛ خانوادهٔ شاه به اسارت افتاد و خودِ داریوش از میدان گریخت.

نبردِ سرنوشت‌ساز در ۳۳۱ پ.م در دشتِ گوگمل، در شمالِ بین‌النهرین، رخ داد. داریوشِ سوم این‌بار سپاهی بزرگ‌تر و میدانی گشوده برای ارابه‌ها و سواره‌نظامش فراهم آورده بود، اما تاکتیکِ اسکندر و گُسستی که در آراییِ پارسیان پدید آمد، بار دیگر شکست را رقم زد. داریوش بارِ دیگر گریخت و دروازه‌های بابل و شوش، دو پایتختِ بزرگِ شاهنشاهی، بر فاتحِ مقدونی گشوده شد.

آتشِ تخت‌جمشید و مرگِ داریوش

در ۳۳۰ پ.م کاخ‌های باشکوهِ تخت‌جمشید در آتش سوخت. منابعِ کهن دو روایتِ متفاوت پیش می‌نهند: یکی، آتش‌افروزیِ ناگهانی در پیِ بزمی مستانه، به تحریکِ زنی به نامِ تائیس؛ دیگری، تصمیمی سنجیده برای اعلامِ نمادینِ پایانِ سلطنتِ هخامنشی و انتقام از سوختنِ آتن در نسلِ پیش. کاوش‌های باستان‌شناختی نشانه‌های آتش‌سوزیِ گسترده را تأیید می‌کنند، اما در بابِ انگیزه، داوریِ قطعی ممکن نیست؛ این یکی از مناقشه‌برانگیزترین لحظاتِ تاریخِ باستانِ ایران است.

داریوشِ سوم، آخرین شاهنشاهِ هخامنشی، در گریز به سوی شرق به دستِ یکی از ساتراپ‌های خود، بسوس، که داعیهٔ سلطنت داشت، دستگیر و سپس کشته شد. به روایتِ منابع، اسکندر پیکرِ او را با احترامِ شاهانه به خاک سپرد و خود را وارثِ مشروعِ تخت نمایاند. بدین‌سان دودمانی که با کوروش آغاز شده بود، پس از حدودِ دو سده، پایان یافت.

وارثِ ناخوانده و میراثِ ماندگار

اسکندر در سال‌های پسین، بیش‌وکم، آیینِ شاهانِ ایرانی را پذیرفت: جامهٔ پارسی، تشریفاتِ دربار و کوششِ بحث‌برانگیز برای واداشتنِ یارانِ مقدونی به آدابِ احترامِ ایرانی. او با ازدواج‌های پُرشمارِ سرانش با زنانِ ایرانی، در شوش، در پیِ درآمیختنِ دو نخبهٔ حاکم برآمد. این سیاست در میانِ مقدونیانِ کهنه‌کار با مقاومت روبه‌رو شد و چهرهٔ اسکندر را میانِ «فاتحِ یونانی» و «شاهِ شرقی» دوپاره نگاه داشت.

در ۳۲۳ پ.م، اسکندر در بابل و در سی‌وسه‌سالگی درگذشت، بی‌آن‌که جانشینی استوار بر جای گذارد. امپراتوریِ پهناورش به‌سرعت میانِ سردارانش دیادوخوی تقسیم و دستخوشِ جنگ شد. بخشِ بزرگی از فلاتِ ایران و بین‌النهرین به سلوکوس و دودمانِ او، سلوکیان، رسید؛ فرمان‌روایانی یونانی‌مآب که شهرهای تازه ساختند و زبان و فرهنگِ یونانی را در لایه‌های حاکم گستردند، اما هرگز نتوانستند بر همهٔ پهنهٔ کهنِ هخامنشی چیرگیِ پایدار یابند.

با این‌همه، آن‌چه پایان یافت یک دودمان بود، نه یک هویت. ساختارِ ساتراپی، آیین‌های دینی و حافظهٔ فرمان‌رواییِ ایرانی زیرِ پوستهٔ یونانی‌مآبی زنده ماند. از شرق، از دلِ دشت‌های پارت، تباری تازه سر برمی‌آورد که میراثِ ایرانی را بازمی‌خواند اشکانیان، که داستانِ احیای ایران را در فصلِ آینده رقم خواهند زد.

نکته‌های مورد مناقشه

  • ارقامِ هرودوت دربارهٔ شمارِ سپاهِ خشایارشا (صدها هزار تا میلیون‌ها تن) نزدِ پژوهشگرانِ امروزی به‌شدت اغراق‌آمیز شمرده می‌شود؛ برآوردهای واقع‌بینانه‌تر سپاهی بزرگ اما به‌مراتب کوچک‌تر را محتمل می‌دانند.
  • سیمای خشایارشا میانِ منابعِ یونانی (خودکامهٔ مغرور) و شواهدِ ایرانی‑بابلی (فرمان‌روایی متعارف و کاردان) به‌روشنی واگراست؛ تصویرِ یونانی را باید روایتِ جانب‌دارانهٔ فاتحان دانست.
  • انگیزهٔ آتش‌سوزیِ تخت‌جمشید در ۳۳۰ پ.م مناقشه‌برانگیز است: روایتِ آتش‌افروزیِ مستانه در برابرِ فرضِ تصمیمِ سنجیده و نمادین؛ شواهدِ باستان‌شناختی آتش‌سوزی را تأیید می‌کند اما انگیزه را قطعی نمی‌سازد.

منابع

  • Encyclopædia Iranica — «Xerxes», «Darius III», «Alexander the Great», «Persepolis», «Greece i–iii»
  • Encyclopædia Britannica — «Xerxes I», «Greco-Persian Wars», «Battle of Salamis», «Alexander the Great», «Seleucid Empire»
  • هرودوت، «تواریخ» (دفترهای هفتم تا نهم) — منبعِ اصلی اما جانب‌دارانه
  • آیسخولوس، «پارسیان» (۴۷۲ پ.م)
  • گزنفون، «آناباسیس»
  • Pierre Briant, From Cyrus to Alexander