روایتِ ایرانبیدار
4 از 13
فصل ۳

شاهنشاهی — داریوش، تخت‌جمشید و راهِ شاهی

شبی که جهان دست به دست شد

در پاییز سال ۵۲۲ پیش از میلاد، امپراتوریِ پهناوری که کوروش بنیاد نهاده و کمبوجیه گسترانده بود، بر لبهٔ فروپاشی می‌لرزید. کمبوجیه، فاتحِ مصر، در راهِ بازگشت به ایران به‌گونه‌ای مرموز درگذشت؛ و در سرزمینِ ماد مردی بر تخت نشسته بود که خود را برديا، برادرِ کمبوجیه، می‌خواند. سپس، در دژی کوهستانی به نامِ سیکَیَوَتیش، گروهی از نجیب‌زادگانِ پارسی به کاخ یورش بردند و آن شاه را کشتند. در رأسِ توطئه‌گران مردی جوان از شاخه‌ای فرعی از خاندانِ هخامنشی ایستاده بود: داریوش، پسرِ ویشتاسپ.

به روایتِ خودِ داریوش، آن شاهِ مقتول برديای راستین نبود، بلکه مغی دروغین به نامِ گئوماتَه بود که از شباهتِ خود به شاهزادهٔ واقعی سود جسته و تاج را ربوده بود حال آنکه برديای حقیقی پیش‌تر و پنهانی به دستِ کمبوجیه از میان رفته بود. بدین‌سان، در روایتِ رسمی، داریوش نه غاصب که احیاگرِ نظمِ مشروع و انتقام‌گیرندهٔ خاندانِ شاهی بود.

کتیبه‌ای که سند را به ادعا گره می‌زند

داریوش این روایت را نه بر کاغذِ زوال‌پذیر که بر سینهٔ کوهی نگاشت. بر صخره‌ای بلند در بیستون، بر سرِ راهِ بزرگِ همدان به بابِل، فرمان داد تصویری حجاری کنند: خود را پای بر سینهٔ گئوماتهٔ افتاده، روبه‌روی صفِ نُه شاهِ شورشیِ به‌بندکشیده، و فروهرِ بال‌گسترده بر فراز. در کنارِ نقش، متنی بلند به سه خط و سه زبانِ پارسیِ باستان، عیلامی و اکدی کنده شد که داستانِ به‌قدرت‌رسیدنِ او و سرکوبِ شورش‌ها را بازمی‌گفت.

اما همین سند، که ستونِ اصلیِ روایتِ ماست، خود نقطهٔ مرکزیِ مناقشه‌ای دیرپا میانِ پژوهشگران است. بسیاری بیستون را «روایتِ پیروز» می‌خوانند: متنی که داریوش برای مشروعیت‌بخشی به کودتای خویش نگاشته است. این پرسش جدی مطرح است که شاید برديا همان شاهزادهٔ راستین بوده و خودِ داریوش غاصبی است که برای پوشاندنِ این حقیقت، افسانهٔ مغِ دروغین را ساخته است. هیچ منبعِ مستقلی نداریم که روایتِ او را تأیید یا تکذیب کند؛ آنچه می‌دانیم، عمدتاً از زبانِ کسی است که در آن نبرد پیروز شد.

سالِ نوزده نبرد

مرگِ شاه شعله به خرمنِ نارضایتی زد. به گزارشِ بیستون، در ماه‌های پسین سرزمین‌ها یکی پس از دیگری سر به شورش برداشتند: بابِل دوبار، ماد، عیلام، پارت، مرو، و حتی پارس، خاستگاهِ خودِ خاندان. داریوش مدعی است که در یک سال نوزده نبرد کرد و نه شاهِ یاغی را شکست داد. سرداران و سپاهیانِ وفادار، فرسنگ‌ها راه را درنوردیدند تا آتشِ هر شورش را پیش از فراگیرشدن خاموش کنند.

این سرکوبِ خونین، که گاه با کیفرهای سختِ علنیِ سرکردگانِ شورشی همراه بود، شالودهٔ امپراتوری را تثبیت کرد. داریوش از دلِ این بحران نه با تخت، که با شمشیر بیرون آمد؛ و درست همین تجربهٔ نزدیک به فروپاشی بود که او را به معماری برانگیخت معماریِ نظمی که دیگر نتواند چنین آسان از هم بپاشد.

ماشینِ امپراتوری

نبوغِ داریوش نه در فتح، که در سازماندهی بود. او قلمروِ پهناور را به واحدهای اداریِ بزرگ، ساتراپی‌ها، بخش کرد و بر هر یک ساتراپی (شهربی) گماشت که نمایندهٔ شاه در ادارهٔ منطقه بود. اما برای آنکه قدرتِ این فرمانروایانِ محلی مهارشدنی بماند، در کنارِ هر ساتراپ فرماندهٔ نظامی و دبیرانِ مستقل نهاد تا چشم‌وگوشِ مرکز باشند و موازنه برقرار شود.

داریوش نظامِ مالیات را استاندارد کرد: هر ساتراپی بنا بر توان و ثروتِ خود سالانه مقدارِ معینی خراج، اغلب به نقره یا کالا، می‌پرداخت. برای روان‌کردنِ این چرخهٔ مالی، سکهٔ زرینِ ماندگاری به نامِ دریک ضرب شد که در کنارِ سکهٔ سیمینِ سیگْلوس، اعتبارِ تجاریِ امپراتوری را در پهنه‌ای از هند تا دریای اژه تضمین می‌کرد. این یکپارچگیِ مالی، در روزگارِ خود، دستاوردی کم‌مانند بود.

راهِ شاهی و پروازِ پیک‌ها

امپراتوری‌ای به آن وسعت بی‌ابزارِ ارتباط محکوم به تجزیه بود. داریوش شبکه‌ای از راه‌ها را سامان داد که مشهورترین‌شان «راهِ شاهی» بود؛ مسیری دراز که، به روایتِ هرودوت، از سارد در غربِ آناتولی تا شوش، یکی از پایتخت‌ها، کشیده می‌شد و در طولِ آن ایستگاه‌ها و کاروان‌سراهای منظمی برپا بود.

بر این راه نظامِ پیک‌رسانیِ شگفتی به نامِ چاپار جریان داشت: سوارانی تازه‌نفس با اسبانی آماده در هر ایستگاه چشم‌به‌راه می‌ماندند، نامه را از پیکِ خسته می‌گرفتند و بی‌درنگ به ایستگاهِ بعد می‌تاختند. هرودوت در توصیفِ این پیک‌ها جمله‌ای آورده که قرن‌ها بعد سرلوحهٔ یکی از سازمان‌های پستیِ جهان شد: نه برف، نه باران و نه گرمای سوزان نمی‌توانست آنان را از انجامِ سریعِ مأموریت بازدارد. در کنارِ راه‌ها، داریوش آبراهی میانِ رودِ نیل و دریای سرخ را نیز به‌سامان رساند که کشتیرانیِ مستقیم از مصر تا خلیجِ فارس را ممکن می‌کرد.

پارسه؛ شهرِ تشریفات

داریوش برای امپراتوری‌اش صحنه‌ای شایسته خواست. در دلِ پارس، بر صفه‌ای سنگیِ عظیم که از کوه بریده و تراز شده بود، شهری آیینی بنا نهاد که پارسیان آن را پارسه می‌خواندند و یونانیان پرسپولیس نامیدند «شهرِ پارسیان». این‌جا نه مرکزِ اداری، که نمایشگاهِ شکوهِ شاهی بود؛ جایی برای آیین‌ها، به‌ویژه جشنی که گمان می‌رود به نوروز یا آغازِ سال پیوند داشت.

شاهکارِ پارسه، تالارِ بارِعامِ ستون‌دارِ آن، آپادانا بود؛ تالاری با ستون‌های بلندِ سنگی و سرستون‌هایی به شکلِ گاوانِ دوسر. بر پلکانِ سنگیِ آپادانا، حجاریِ بی‌نظیری کنده شده است: صفِ بلندی از نمایندگانِ ملت‌های گوناگونِ امپراتوری که هر یک با جامه و آرایشِ ویژهٔ سرزمینِ خود، پیشکشی به‌سویِ شاه می‌برند. مادها اسب، ارمنیان جامِ زرین، بابلیان پارچه، هندیان طلا. این نقش، بیش از آنکه صحنهٔ باج‌ستانی باشد، تصویری آرمانی از وحدتِ اقوام در سایهٔ شاه را به نمایش می‌گذارد تبلیغی سنگی برای نظمی که داریوش می‌خواست جاودانه بنماید.

کلیدی که خطِ گمشده را گشود

کتیبهٔ بیستون، جز ارزشِ تاریخی‌اش، سرنوشتی دوم نیز یافت که داریوش هرگز در خیالش نمی‌گنجید. در سدهٔ نوزدهمِ میلادی، خطِ میخی هزاران سال خاموش و ناخوانا مانده بود. افسری بریتانیایی به نامِ هنری راولینسون، با خطرِ جان از صخرهٔ بلندِ بیستون بالا رفت و متنِ سه‌زبانه را رونویسی کرد.

از آنجا که همان پیام به سه زبان نوشته شده بود، بیستون نقشی همانندِ سنگِ رُزتای مصری یافت: پلی برای رمزگشایی. کارِ راولینسون و پژوهشگرانِ دیگر بر روی این متن، سرانجام به خواندنِ خطِ میخیِ پارسیِ باستان و سپس اکدی انجامید و درِ تمدن‌های گمشدهٔ بین‌النهرین و ایرانِ باستان را به روی جهانِ نو گشود. بدین‌سان، تبلیغِ سیاسیِ یک شاه، بیست‌وپنج قرن بعد، به کلیدِ بازخوانیِ تاریخی کهن بدل شد.

نخستین جرقه‌های آتشِ غرب

مرزِ غربیِ امپراتوری، آن‌جا که قلمروِ پارس به شهرهای یونانیِ آناتولی می‌رسید، آبستنِ کشمکشی بود که سرنوشتِ جهانِ باستان را رقم زد. در حدودِ سال ۴۹۹ پیش از میلاد، شهرهای یونانی‌نشینِ ساحلِ ایونیا، که زیرِ فرمانِ ساتراپ‌های پارسی و فرمانروایانِ دست‌نشانده بودند، سر به شورش برداشتند. آتن و اِرِتریا از آن‌سویِ دریا به یاری شتافتند و در یورشی، شهرِ سارد، مرکزِ ساتراپیِ غربی، به آتش کشیده شد.

داریوش شورش را در هم کوبید، اما سوختنِ سارد را از یاد نبرد. در سال ۴۹۰ پیش از میلاد، نیرویی دریایی به یونان فرستاد. این نیرو پس از تنبیهِ اِرِتریا، در جلگه‌ای ساحلی به نامِ ماراتُن، نزدیکِ آتن، پیاده شد. در آن‌جا سپاهیانِ آتنی، شمارشان کمتر اما انگیزه‌شان بیشتر، در نبردی شگفت بر بخشی از ارتشِ بزرگِ شاهنشاهی پیروز شدند و آنان را به دریا راندند.

ماراتُن در سنجهٔ پهناوریِ امپراتوریِ هخامنشی شکستی کوچک بود؛ اما در حافظهٔ یونانیان به نمادِ مقاومت بدل شد. داریوش آمادهٔ لشکرکشیِ بزرگ‌تری می‌شد که مرگ مهلتش نداد. کینه و کارِ ناتمام را، همراهِ تاج، به پسرش خشایارشا سپرد مردی که می‌خواست با نیرویی به وسعتِ تمامِ امپراتوری، دریا و خشکی را به زانو درآورد. توفان، تازه در راه بود.

نکته‌های مورد مناقشه

  • محوریِ‌ترین مناقشه: آیا داریوش احیاگرِ نظمِ مشروع بود یا غاصب؟ روایتِ او در بیستون که شاهِ مقتول «گئوماتهٔ مغ» (نه برديای راستین) بوده، ممکن است تبلیغِ پیروز برای پوشاندنِ کشتنِ شاهزادهٔ حقیقی و تصاحبِ نامشروعِ تخت باشد. منبعِ مستقلی برای داوریِ قطعی در دست نیست.
  • پیوندِ دینیِ داریوش با زرتشت قطعی نیست: کتیبه‌ها اهورامزدا را می‌ستایند اما نامی از زرتشت ندارند؛ زرتشتی‌بودنِ شاهانِ هخامنشی موضوعِ بحث است.
  • بسیاری از جزئیاتِ نبردِ ماراتن و راهِ شاهی و چاپار از هرودوت می‌آید که نویسنده‌ای یونانی و گاه جانبدار است؛ ارقام و برخی صحنه‌ها را باید با احتیاط نگریست.

منابع

  • Encyclopædia Iranica — «Darius I», «Bisotun», «Persepolis», «Achaemenid Dynasty», «Satrap»
  • Pierre Briant, From Cyrus to Alexander (2002)
  • Amélie Kuhrt, The Persian Empire: A Corpus of Sources (2007)
  • Encyclopædia Britannica — «Darius I», «Battle of Marathon», «Persepolis»
  • Herodotus, The Histories (Books III, V, VI) — با ملاحظهٔ سوگیریِ منبع
  • M. A. Dandamaev, A Political History of the Achaemenid Empire (1989)
  • کتیبهٔ بیستون (Behistun Inscription)