روایتِ ایرانبیدار
3 از 13
فصل ۲

کوروش و زایشِ نخستین امپراتوریِ جهان

شبی که بابِل بی‌خونریزی افتاد

در شامگاهِ روزهای پاییزیِ سالِ ۵۳۹ پیش از میلاد، شهرِ بابِل ـ بزرگ‌ترین کلان‌شهرِ جهانِ آن روزگار، با دیوارهای بلند، باغ‌های افسانه‌ای و معبدِ زیگوراتیِ اِساگیلا ـ آماده بود تا یک شب دیگر را در امنیتِ ظاهری بگذراند. اما رودِ فرات که از میانِ شهر می‌گذشت، خاموش‌تر از همیشه می‌نمود. سپاهِ پارس، به فرماندهیِ سرداری از سویِ کوروش، در نزدیکیِ اوپیس بر ارتشِ بابِل پیروز شده بود و اکنون دروازه‌های پایتخت در برابرِ مهاجمان فرومی‌ریخت.

بر پایهٔ «رویدادنامهٔ نَبونَئید» ـ یک سندِ میخیِ بابِلی که نزدیک به زمانِ رخداد نوشته شده ـ شهر بدونِ نبردی بزرگ به دستِ نیروهای کوروش افتاد. نَبونَئید، واپسین پادشاهِ بابِل، که سال‌ها در واحهٔ تِیما در عربستان به سر برده و کاهنانِ خدای مردوک را از خود رنجانده بود، گریخت و سپس دستگیر شد. روایتِ مشهورِ هرودوت و گزنفون از منحرف‌کردنِ مسیرِ فرات و ورودِ سربازان از بسترِ خشکِ رود، داستانی گیراست؛ اما بسیاری از پژوهشگرانِ امروز آن را آرایه‌ای ادبی می‌دانند، نه گزارشی استوار.

چند روز بعد، خودِ کوروش واردِ شهر شد. بنا بر متنِ رسمیِ بابِلی، شاخه‌های سبز در برابرِ پایش گستردند و او خود را نه فاتحِ بیگانه، بلکه برگزیدهٔ مردوک، خدای بزرگِ بابِل، معرفی کرد. این صحنه ـ ورودی آرام به جای کشتاری خونین ـ تصویرِ بنیادینِ شیوهٔ فرمان‌رواییِ مردی شد که جهان او را «کوروشِ بزرگ» خواند.

از انشان تا فروپاشیِ ماد

کوروش از خاندانِ هخامنشی برخاست؛ دودمانی که بر سرزمینِ پارس و کهن‌شهرِ انشان در جنوبِ غربیِ فلاتِ ایران فرمان می‌راند. در «بیانیهٔ کوروش» او خود را «پسرِ کمبوجیه، شاهِ بزرگ، شاهِ انشان» و نوادهٔ چیش‌پیش می‌خواند ـ تباری که ریشه در پادشاهیِ کوچکی داشت که زیرِ سایهٔ امپراتوریِ نیرومندِ ماد می‌زیست.

نزدیکِ سالِ ۵۵۰ پیش از میلاد، کوروش بر آستیاگ، شاهِ ماد، شورید. منابعِ باستانی روایت‌های گوناگونی از این رویداد دارند ـ از جمله افسانه‌های دربارهٔ خوابِ آستیاگ و پیشگوییِ سرنگونی به دستِ نوه‌اش ـ اما رویدادنامهٔ نَبونَئید گزارشی روشن‌تر می‌دهد: سپاهِ ماد بر آستیاگ شورید، او را اسیر کرد و به کوروش تحویل داد. کوروش پایتختِ ماد، هگمتانه (اکباتان)، را گرفت و گنجینه‌هایش را به انشان برد. بدین‌سان پادشاهیِ ماد نه به‌کلی نابود، بلکه در پیکرِ تازه‌ای از قدرت ادغام شد؛ مادها در سراسرِ امپراتوریِ نوپا جایگاهی والا نگاه داشتند.

کرزوس و طلای لیدیه

پیروزی بر ماد، کوروش را ناگهان همسایهٔ قدرت‌های بزرگِ غرب کرد. در آناتولی، پادشاهیِ ثروتمندِ لیدیه به فرمانِ کرزوس قرار داشت ـ شاهی که نامش در جهانِ یونانی با ثروتِ بی‌کران هم‌معنا شده بود و گفته می‌شد نخستین سکه‌های زرین و سیمین را او رواج داد.

کرزوس، نگران از برآمدنِ نیرویی تازه در شرق، به آن‌سویِ رودِ هالیس لشکر کشید. نبردی بی‌نتیجه در پتریا رخ داد و کرزوس، به گمانِ آن‌که فصلِ جنگ به پایان رسیده، سپاهش را مرخص کرد و به پایتختش سارد بازگشت. اما کوروش، برخلافِ رسمِ آن روزگار، در دلِ زمستان او را دنبال کرد. در نبردِ نزدیکِ سارد ـ که هرودوت می‌گوید کوروش شترانِ بارکش را در برابرِ سواره‌نظامِ لیدیه به کار گرفت تا اسبان از بویشان رم کنند ـ لیدیه شکست خورد و سارد پس از محاصره‌ای کوتاه افتاد (نزدیکِ ۵۴۷–۵۴۶ پیش از میلاد). سرنوشتِ خودِ کرزوس در ابهام است؛ روایت‌ها از سوزاندنِ او بر تلِ هیزم و سپس نجاتش سخن می‌گویند، اما این صحنه‌ها رنگِ افسانه دارند. آنچه استوار است این است که با افتادنِ لیدیه، تمامِ آناتولی و شهرهای یونانیِ کرانهٔ دریای اِژه به قلمروِ پارس پیوست.

الگوی فرمان‌رواییِ مدارا

آنچه امپراتوریِ کوروش را از فاتحانِ پیش از او متمایز کرد، نه گستردگیِ صرف، بلکه شیوهٔ نگاه‌داشتنِ آن بود. پادشاهانِ آشور پیش‌تر مردمانِ سرکش را کوچ می‌دادند و معبدهاشان را ویران می‌کردند؛ کوروش راهی دیگر برگزید. او خدایانِ محلی را ارج می‌نهاد، نخبگانِ بومی را در جای خود نگاه می‌داشت و خود را در هر سرزمین در زبانِ همان مردم معرفی می‌کرد ـ در بابِل برگزیدهٔ مردوک، در نگاهِ یهودیان ابزارِ ارادهٔ یهوه.

مشهورترین نمونهٔ این سیاست، اجازهٔ بازگشتِ تبعیدیانِ یهودی به اورشلیم است. بر پایهٔ کتابِ عزرا در عهدِ عتیق، کوروش فرمان داد که یهودیانِ تبعیدشده به بابِل ـ که نیم‌قرن پیش به دستِ نَبوکدنصر از سرزمینشان رانده شده بودند ـ به یهودیه بازگردند و معبدِ اورشلیم را بازسازی کنند. در سنتِ یهودی، کوروش چهره‌ای آزادی‌بخش یافت و کتابِ اشعیا او را «مسیح» (برگزیدهٔ خداوند) خواند ـ لقبی کم‌مانند برای فرمان‌روایی غیرِیهودی. این سیاستِ بازگرداندنِ مردمان و خدایان، در سراسرِ متونِ بابِلیِ آن دوران نیز بازتاب یافته است.

استوانهٔ کوروش و افسانهٔ «نخستین منشورِ حقوقِ بشر»

در سالِ ۱۸۷۹، باستان‌شناسان در ویرانه‌های بابِل استوانه‌ای گِلی یافتند، پوشیده از خطِ میخیِ اَکدی، که امروز در موزهٔ بریتانیا نگاهداری می‌شود. این «استوانهٔ کوروش» به نامِ خودِ پادشاه سخن می‌گوید: نَبونَئید را شاهی نالایق می‌خوانَد که مردوک را خشمگین کرده، و کوروش را رهاننده‌ای که خدا دستش را گرفته و بی‌جنگ به بابِل آورده است. متن از بازگرداندنِ پیکرهٔ خدایان به پرستشگاه‌هاشان و بازگشتِ مردمانِ آواره به خانه‌هاشان سخن می‌گوید.

در سدهٔ بیستم، این استوانه به نمادی جهانی بدل شد. در سالِ ۱۹۷۱، در جشن‌های دوهزاروپانصدسالهٔ شاهنشاهی، حکومتِ پهلوی آن را «نخستین منشورِ حقوقِ بشر در جهان» نامید و بدلی از آن به سازمانِ ملل اهدا شد. این تصویر چنان نیرومند بود که تا امروز در ذهنِ بسیاری ماندگار است.

اما پژوهشگرانِ کنونی ـ از جمله ایرنگ فینکل، متخصصِ خطِ میخیِ موزهٔ بریتانیا ـ این برچسب را نادرست و زمان‌پریش می‌دانند. استوانه در حقیقت به گونه‌ای ادبی تعلق دارد که در میان‌رودان دیرینه بود: «کتیبهٔ بنیاد»، متنی که شاهانِ بابِلی و آشوری هنگامِ بازسازیِ معبدها در پایه‌های آن می‌نهادند تا پادشاهیِ خویش را مشروع و دادگرانه جلوه دهند. سخن از حقوقِ فردی، آزادیِ همگانی یا برابریِ شهروندان در آن نیست؛ این مفاهیم بسیار دیرتر در تاریخِ اندیشهٔ بشر زاده شدند. ارجِ تاریخیِ استوانه در جای خود بزرگ است ـ سندی از سیاستِ مدارا و واقع‌گراییِ کوروش ـ اما خواندنِ آن همچون اعلامیهٔ حقوقِ بشر، فرافکنیِ آرمان‌های نوین بر متنی کهن است.

مرگ در مرزِ خاوری

کوروش واپسین سال‌های زندگی را در پاسداری از مرزهای پهناورِ امپراتوری گذراند. خطرِ بزرگ نه از غرب، که از شمالِ شرق می‌آمد ـ از دشت‌های آسیای میانه، جایی که قبایلِ کوچ‌نشینِ سکا و مَسَاژت در آن‌سویِ رودِ سیحون (سیردریا) می‌زیستند. کوروش برای ایمن‌کردنِ این مرز لشکر کشید و نزدیکِ سالِ ۵۳۰ پیش از میلاد در همان دیار کشته شد.

پرآوازه‌ترین روایتِ مرگِ او از هرودوت است: نبرد با تومیریس، ملکهٔ مَساژت‌ها، که پسرش به دستِ پارسیان کشته شده بود و سوگند خورده بود کوروش را از خون سیراب کند؛ و سرانجام، پس از شکستِ پارسیان، سرِ کوروش را در مشکی پر از خون فروبرد. اما این تنها یکی از چند روایتِ متفاوتِ باستانی است ـ گزنفون مرگی آرام در بستر را گزارش می‌کند ـ و بیش‌ترِ پژوهشگران داستانِ تومیریس را نیمه‌افسانه‌ای می‌دانند. آنچه قطعی‌تر است، مرگِ او در میدانِ نبرد در مرزِ خاوری است؛ پیکرش را به پارس بازگرداندند.

پاسارگاد و آرامگاهِ بنیان‌گذار

کوروش در پاسارگاد، نخستین پایتختِ آیینیِ هخامنشیان در دلِ پارس، آرام گرفت. آرامگاهِ او ـ که تا امروز برپاست ـ بنایی است ساده و باشکوه: اتاقکی سنگی با سقفِ شیب‌دار، بر فرازِ شش پلهٔ پهن که چون هرمی پلکانی بالا می‌روند. در برابرِ کاخ‌های پُرنقشِ پسینیان، این آرامگاه در سادگیِ خویش سخن می‌گوید.

سده‌ها بعد، هنگامی که اسکندرِ مقدونی به پارس رسید، بر مزارِ کوروش حاضر شد و ـ بنا بر روایتِ آریان و استرابون ـ کتیبه‌ای بر آن خواند که خود را کوروش، بنیان‌گذارِ امپراتوریِ پارس، می‌نامید و از رهگذر می‌خواست که به این تودهٔ خاک رشک نبرد. اسکندر، که آرامگاه را تاراج‌شده یافت، فرمان به مرمتِ آن داد ـ ادای احترامِ فاتحی به فاتحی دیگر، در فاصلهٔ دو سده.

میراث و سایهٔ آینده

کوروش در درازنای سه دهه از شاهکی کوچک در پارس، بزرگ‌ترین امپراتوریِ تا آن روزِ تاریخِ بشر را برساخت ـ قلمروی از دریای اِژه تا مرزهای هند. او نه‌تنها فاتح، که معمارِ الگویی از فرمان‌روایی بود که اقوام و دین‌های گوناگون را زیرِ یک تاج گرد می‌آورد؛ الگویی که جانشینانش آن را گستردند و استوار کردند.

پس از مرگِ کوروش، تخت به پسرش کمبوجیه رسید ـ شاهی که مصر را به امپراتوری افزود و دامنهٔ هخامنشیان را تا کرانهٔ نیل کشاند، اما فرمان‌رواییِ کوتاه و پرتنشش به بحرانی انجامید که سرانجام مردی دیگر را به تخت نشاند: داریوش، که سازمانِ امپراتوری را از نو ریخت و نامِ هخامنشیان را بر سنگ‌نبشتهٔ بیستون جاودانه کرد. اما آن، داستانِ فصلِ دیگری است.

نکته‌های مورد مناقشه

  • داستانِ منحرف‌کردنِ مسیرِ رودِ فرات برای ورود به بابِل (هرودوت و گزنفون) از نظرِ بیش‌تر پژوهشگرانِ امروز آرایه‌ای ادبی است؛ منابعِ میخیِ بابِلی (رویدادنامهٔ نَبونَئید) از افتادنِ شهر بدونِ نبردِ بزرگ خبر می‌دهند.
  • برچسبِ «نخستین منشورِ حقوقِ بشر» برای استوانهٔ کوروش از نظرِ پژوهشگرانی چون ایرنگ فینکل و دانشنامهٔ ایرانیکا زمان‌پریش و نادرست است؛ استوانه در سنتِ «کتیبه‌های بنیادِ» میان‌رودانی جای دارد و این برچسب ساختهٔ دورانِ نوین (به‌ویژه تبلیغاتِ پهلوی در ۱۹۷۱) است.
  • روایتِ مرگِ کوروش در نبرد با تومیریسِ مَساژت (هرودوت) نیمه‌افسانه‌ای و مورد مناقشه است؛ منابعِ باستانیِ دیگر (از جمله گزنفون) روایت‌های متفاوتی ـ حتی مرگِ آرام در بستر ـ به دست می‌دهند.
  • سرنوشتِ کرزوس پس از سقوطِ سارد (سوزانده‌شدن بر تلِ هیزم و نجاتِ معجزه‌آسا) عمدتاً افسانه‌ای دانسته می‌شود.

منابع

  • Encyclopaedia Iranica, "Cyrus the Great" (M. A. Dandamayev)
  • Encyclopaedia Iranica, "Cyrus Cylinder"
  • Irving Finkel (ed.), The Cyrus Cylinder (British Museum)
  • Pierre Briant, From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire
  • Encyclopaedia Britannica, "Cyrus the Great"
  • Herodotus, The Histories, Book I
  • Xenophon, Cyropaedia
  • Nabonidus Chronicle (ABC 7), British Museum
  • The Hebrew Bible: Ezra and Isaiah 40–45