روایتِ ایرانبیدار
2 از 13
فصل ۱

سپیده‌دمِ فلات — عیلام و مادها

خاکی میان کوه و کویر

نخست، زمین را تصور کنید. فلاتی پهناور و بلند، گرفتار میان رشته‌کوه‌هایی که چون دیوار گردِ آن کشیده شده‌اند: زاگرس در غرب، البرز در شمال. در میانه، کویرهایی نمک‌زده و بی‌رحم گسترده‌اند که جز اندک گیاهی در آن‌ها نمی‌روید. این سرزمین سخاوتمند نیست. باران کم می‌بارد و آب گران است. اما در دامنه‌ها و دره‌ها، آنجا که جویباری از کوه پایین می‌آید، زندگی ممکن می‌شود ـ و انسان، از دیرباز، آنجا را برگزیده است.

هزاران سال پیش از آنکه شاهی بر تخت بنشیند، در همین دامنه‌های زاگرس، یکی از کهن‌ترین آزمون‌های بشری برای اهلی کردنِ طبیعت رخ داد. در محوطه‌هایی چون گنج‌دره در غربِ ایران، باستان‌شناسان نشانه‌هایی از نخستین گله‌داریِ بز و کشتِ غلات یافته‌اند که به ده‌هزار سال پیش بازمی‌گردد. در شوش و در تپه‌سیلک نزدیکِ کاشان، سفال‌هایی نقش‌دار از خاک بیرون آمده‌اند؛ کاسه‌هایی که بر آن‌ها بزِ کوهی با شاخ‌های هلالی، چنان ساده و چنان دقیق کشیده شده که هنوز چشم را میخکوب می‌کند. این‌ها امضای مردمانی است که نامشان را نمی‌دانیم، اما دستشان هنوز با ما سخن می‌گوید.

عیلام: تمدنی که از یاد رفت

از دلِ این آغازها، در جنوبِ غربیِ فلات، نخستین تمدنِ بزرگِ این سرزمین برخاست: عیلام. سرزمینی که دو قلب داشت ـ شوش در دشتِ خوزستان، نزدیک به بین‌النهرین، و انشان در کوهستان‌های فارس، آنجا که بعدها پارس نامیده شد. این دوگانگیِ دشت و کوه، در سراسرِ تاریخِ عیلام نشانِ خود را بر جای گذاشت؛ تمدنی که هم‌زمان رو به سوی تمدن‌های رودخانه‌ای داشت و هم ریشه در کوهستانِ ایرانی.

عیلامی‌ها چیزی داشتند که آنان را از همسایگانشان جدا می‌کرد: زبانشان. زبانِ عیلامی، تا آنجا که می‌دانیم، با هیچ زبانِ شناخته‌شدهٔ دیگری خویشاوند نیست. نه از خانوادهٔ زبان‌های سامیِ بین‌النهرین است و نه از خانوادهٔ زبان‌های هندواروپایی که بعدها به فلات آمدند. زبان‌شناسان آن را «زبانی منزوی» می‌نامند ـ جزیره‌ای تنها در دریای زبان‌ها. عیلامی‌ها این زبان را نخست با خطی تصویری و سپس با خطِ میخی نوشتند، و همین نوشته‌ها، هرچند بسیاری‌شان هنوز رمزگشایی‌نشده‌اند، دریچه‌ای‌اند به جهانی که جز این، گنگ می‌ماند.

تاریخِ عیلام، بیش از هر چیز، تاریخِ یک کشمکشِ دیرپاست؛ دوئلی هزارساله با تمدن‌های بین‌النهرین. سومری‌ها، اکدی‌ها، بابلی‌ها و آشوری‌ها، یکی پس از دیگری، با عیلام جنگیدند، با آن پیمان بستند، با آن داد و ستد کردند، و گاه از آن شکست خوردند. در حدودِ ۲۰۰۰ پیش از میلاد، این عیلامی‌ها بودند که به شهرِ اور، آن مرکزِ درخشانِ سومری، تاختند و به سلسلهٔ سومِ اور پایان دادند ـ ضربه‌ای که خاطره‌اش سده‌ها در سوگنامه‌های بین‌النهرینی زنده ماند. عیلام نه حاشیه‌ای منفعل، که بازیگری اصلی در نمایشِ تمدنِ کهن بود.

بزرگ‌ترین یادگارِ این تمدن، امروز همچنان در دشتِ خوزستان ایستاده است: زیگوراتِ چغازنبیل. در سدهٔ سیزدهم پیش از میلاد، اونتاش‌ناپیریشا، یکی از نیرومندترین شاهانِ عیلام، شهری آیینی بنا کرد و در میانش این بنای عظیم را برافراشت تا نیایشگاهِ این‌شوشینک، خدای نگهبانِ شوش، باشد. زیگورات از میلیون‌ها آجرِ پخته ساخته شد، و بر بسیاری از آجرها، نامِ سازنده و وقفِ بنا به خطِ میخیِ عیلامی نقش بسته است؛ کتاب‌خانه‌ای از گِل که دیوارهای معبد را می‌سازد. این بنا، که برجامانده‌ترین زیگوراتِ بیرون از بین‌النهرین است، گواهی است بر مهارت و جاه‌طلبیِ تمدنی که جهان مدت‌ها فراموشش کرده بود.

آن شبِ شوش

اما هیچ شکوهی ابدی نیست. در سدهٔ هفتمِ پیش از میلاد، آشور به اوجِ قدرتِ خود رسیده بود ـ امپراتوری‌ای نظامی و بی‌رحم که از مصر تا خلیج فارس را به لرزه می‌انداخت. عیلام، که از درون دچار کشمکش‌های خانوادگی و چنددستگی بر سرِ تخت بود، دیگر آن حریفِ یکپارچهٔ دیرین نبود. شاهانِ آشور از این ضعف بهره بردند.

در سال ۶۴۶ پیش از میلاد، آشوربانیپال کارِ عیلام را یکسره کرد. لشکرش شوش را گرفت و آن را غارت کرد. نقش‌برجسته‌هایی که از کاخِ او در نینوا به‌جا مانده ـ و امروز در موزه‌ها نگهداری می‌شوند ـ صحنه را با جزئیاتی هولناک نشان می‌دهند: سربازانِ آشوری که با کلنگ بر باروهای شوش می‌کوبند، شعله‌هایی که از معبدها زبانه می‌کشند، و اسیرانی که در صف برده می‌شوند. در کتیبه‌هایش، آشوربانیپال به‌گزاف می‌بالد که نیایشگاه‌ها را ویران کرده، تندیسِ خدایان را به اسارت برده، و حتی گورِ شاهانِ پیشینِ عیلام را گشوده و خاکشان را پریشان کرده است. این، در جهان‌بینیِ آن روزگار، تنها ویرانیِ تن نبود؛ کوششی بود برای نابودیِ روحِ یک ملت ـ برای آنکه نه مردگانش آرام بگیرند و نه خدایانش بمانند.

با این‌همه، باید محتاط بود. زبانِ کتیبه‌های شاهانهٔ آشور زبانِ تبلیغ است، آکنده از مبالغهٔ آیینی. باستان‌شناسان نشان داده‌اند که شوش به‌راستی نابود نشد و طیِ دهه‌ها و سده‌های بعد دوباره جان گرفت؛ چنان‌که خود بعدها یکی از پایتخت‌های شاهنشاهیِ هخامنشی شد. آنچه در ۶۴۶ فروپاشید، نه شهرِ شوش که قدرتِ سیاسیِ یکپارچهٔ عیلام بود. تمدنِ عیلامی نمرد؛ در مردمان و زبان و خدایانِ منطقه باقی ماند و، شگفت‌آنکه، به وارثانی تازه رسید که از کوهستان فرا می‌رسیدند.

تازه‌واردان: مردمانِ ایرانی‌زبان

همان هنگام که عیلام رو به افول می‌رفت، فلات شاهدِ دگرگونیِ بزرگِ دیگری بود؛ دگرگونی‌ای آرام‌تر اما ژرف‌تر. در درازنایِ هزارهٔ دومِ پیش از میلاد، گروه‌هایی از مردمانِ کوچ‌رو و دامدار، که زبانشان شاخه‌ای از خانوادهٔ بزرگِ هندواروپایی بود، از شمال و شمالِ شرق به این سرزمین سرازیر شدند. آنان خود را «آریا» می‌خواندند ـ واژه‌ای که ریشهٔ نامِ «ایران» شد. این کوچ، رویدادی ناگهانی و یک‌شبه نبود؛ فرایندی بود کند و چندنسلی، آمیزه‌ای از مهاجرت و آمیختگی با ساکنانِ پیشینِ فلات.

این تازه‌واردان دو شاخهٔ بزرگ داشتند که نامشان در تاریخ ماندگار شد: مادها در غرب و شمالِ غربِ فلات، و پارس‌ها در جنوب، در همان سرزمینِ کهنِ انشان. زبان و خدایان و شیوهٔ زندگیِ آنان، با عیلامیِ بومی تفاوت داشت، اما به‌مرور این دو جهان درهم تنیدند. پارس‌ها بسیاری از سنت‌های اداری و فرهنگیِ عیلام را به ارث بردند؛ پیوندی که بعدها، در دربارِ هخامنشی، آشکار شد. هویتی که ما «ایرانی» می‌نامیم، از همین آمیزش زاده شد: نه از نژادی خالص، که از تلاقیِ کوهستان و دشت، کوچ‌رو و یکجانشین، تازه‌وارد و بومی.

مادها و هگمتانه

از میانِ این مردمانِ ایرانی‌زبان، نخستین کسانی که قدرتی بزرگ بنا نهادند، مادها بودند. آنان در زاگرسِ غربی و گردِ شهری به‌نامِ هگمتانه ـ همدانِ امروز ـ گرد آمدند. نامِ مادها نخست در کتیبه‌های آشوری پدیدار می‌شود؛ همان آشوری‌ها که سال‌ها به سرزمینِ ماد می‌تاختند تا اسب و خراج به یغما برند. مادها در آغاز مردمانی پراکنده در طایفه‌ها و رهبرانِ محلی بودند، اما فشارِ مداومِ آشور، به‌تدریج، آنان را به اتحاد واداشت.

بخشِ بزرگی از آنچه دربارهٔ برآمدنِ مادها می‌دانیم، از هرودوت، تاریخ‌نگارِ یونانی، به ما رسیده است. او داستانِ شاهانی را روایت می‌کند: دیااکو که نخستین‌بار مادها را زیرِ یک فرمان گرد آورد و هگمتانه را با هفت بارویِ رنگارنگ ساخت؛ سپس فرورتیش، آنگاه هووخشتره (کیاکسار) که نیرومندترینِ آنان بود، و سرانجام آستیاگ. هرودوت تصویری از یک پادشاهیِ نیرومند و سازمان‌یافته به دست می‌دهد. اما اینجا باید بسیار محتاط بود؛ زیرا داستانِ هرودوت، که نزدیک دو سده پس از آن رویدادها نوشته شده، آمیخته با افسانه و الگوهای ادبیِ یونانی است و همه‌جا با شواهدِ دیگر هم‌خوان نیست.

حقیقت این است که از خودِ مادها، برخلافِ عیلامی‌ها و بعدها هخامنشیان، تقریباً هیچ سندِ نوشته‌شده‌ای به‌جا نمانده است. ما آرشیوِ شاهانهٔ مادی نداریم، کتیبهٔ مادی نداریم. آنچه داریم، روایتِ بیرونی‌هاست ـ آشوری‌ها و یونانی‌ها ـ و یافته‌های پراکندهٔ باستان‌شناختی. به همین سبب، یکی از بحث‌های جدیِ پژوهشگرانِ امروز این است که آیا «امپراتوریِ ماد» به‌راستی دولتی متمرکز و یکپارچه بود، چنان‌که هرودوت می‌گوید، یا بیشتر ائتلافی شل و سست از طایفه‌ها و رهبرانِ محلی زیرِ سرکردگیِ هگمتانه. این پرسش هنوز پاسخِ قطعی ندارد، و امانت حکم می‌کند که آن را گشوده نگه داریم.

فروپاشیِ آشور

هر چه دربارهٔ ساختارِ درونیِ ماد ندانیم، یک کارِ سترگِ آنان تردیدناپذیر است: نقشِ سرنوشت‌سازشان در براندازیِ آشور. آن امپراتوریِ مهیبی که سده‌ها همهٔ همسایگانش، از جمله عیلام و ماد، را به خاک و خون کشیده بود، خود نیز روزی به پایانِ خویش رسید ـ و پایانش سریع و سهمگین بود.

در پایانِ سدهٔ هفتمِ پیش از میلاد، هووخشتره، شاهِ ماد، با نبوپلسر، بنیادگذارِ امپراتوریِ نوبابلی، هم‌پیمان شد. این دو قدرت، یکی از کوهستانِ شرق و دیگری از جنوبِ بین‌النهرین، آشور را در میان گرفتند. در سال ۶۱۲ پیش از میلاد، لشکرِ متحدِ ماد و بابل به نینوا، پایتختِ پرشکوهِ آشور، یورش برد و آن را با خاک یکسان کرد. سقوطِ نینوا چنان در یادها ماند که بازتابش را حتی در متونِ کهنِ عبری و یونانی می‌توان یافت. تنها چند نسل پس از آنکه آشوربانیپال بر ویرانه‌های شوش بالیده بود، پایتختِ خودِ او به همان سرنوشت دچار شد. چرخهٔ تاریخ، بی‌رحمانه، چرخیده بود.

با فروپاشیِ آشور، خاورمیانهٔ کهن میانِ چند قدرت بخش شد، و ماد یکی از بازیگرانِ بزرگِ آن گشت؛ سرزمینی پهناور که از زاگرس تا آناتولی کشیده می‌شد. برای نخستین‌بار، مردمانِ ایرانی‌زبان نه قربانیِ امپراتوری‌های دیگر، که خود سازندهٔ یک قدرتِ منطقه‌ای بودند. سپیده‌دمِ فلات به نیم‌روز نزدیک می‌شد.

آستانهٔ کوروش

اما داستانِ ماد، فرجامی غافلگیرکننده داشت. آستیاگ، واپسین شاهِ ماد، نوه‌ای داشت از سوی دختر؛ شاهزاده‌ای از خاندانِ پارس که در سرزمینِ انشان فرمان می‌راند. نامِ او کوروش بود. در حدودِ سالِ ۵۵۰ پیش از میلاد، کوروش بر آستیاگ شورید، و در نبردی که حتی بخشی از سپاهِ مادی به او پیوست، پدربزرگِ خویش را شکست داد و هگمتانه را گرفت.

بدین‌سان، قدرت از مادها به پارس‌ها رسید ـ اما نه همچون فتحی بیگانه، که بیشتر همچون جابه‌جاییِ سرکردگی میانِ دو شاخه از یک خانوادهٔ بزرگ. کوروش بسیاری از مادها را در کنارِ پارس‌ها در دستگاهِ خود نگه داشت، و یونانیان تا مدت‌ها هخامنشیان را به‌سادگی «مادها» می‌نامیدند، چنان درهم‌تنیده بودند این دو. آنچه کوروش به ارث برد ـ سازمانِ نظامی، تجربهٔ فرمانروایی بر سرزمینی پهناور، و آمیزهٔ کهنِ میراثِ عیلامی و ایرانی ـ سکّوی پرشِ او به سوی چیزی بود که جهان پیش از آن ندیده بود.

اینجا، در آستانهٔ برآمدنِ کوروش، فصلِ نخستِ داستانِ ما به پایان می‌رسد. فلات دیگر کودکیِ خود را پشتِ سر گذاشته بود. عیلام شکوهش را داده و رفته بود، اما میراثش زنده مانده بود. مادها آشور را برانداخته و نخستین قدرتِ بزرگِ ایرانی را ساخته بودند، اما خود به کناری می‌رفتند. و از دلِ این همه ـ از آن دشتِ سوخته و آن کوهستانِ سرسخت، از آن آمیزشِ زبان‌ها و خدایان و مردمان ـ مردی برمی‌خاست که نامش را تاریخ هرگز فراموش نکرد. اما آن، داستانِ فصلِ بعد است.

نکته‌های مورد مناقشه

  • درجهٔ تمرکز و یکپارچگیِ «امپراتوریِ ماد» میانِ پژوهشگران سخت محلِ اختلاف است؛ روایتِ هرودوت از یک دولتِ سازمان‌یافته با شواهدِ مستقلِ اندک پشتیبانی می‌شود و برخی، ماد را بیشتر ائتلافی شل از طوایف می‌دانند.
  • گاه‌شماریِ شاهانِ ماد و حتی واقعیتِ تاریخیِ برخی از آنان (مانند دیااکو) عمدتاً بر روایتِ هرودوت استوار است که نزدیک دو سده پس از رویدادها و آمیخته با عناصرِ ادبی نوشته شده.

منابع

  • Encyclopaedia Iranica, "Elam" / "Media" / "Medes" / "Cyrus II"
  • Encyclopaedia Iranica, "Choghā Zanbil" / "Susa"
  • Herodotus, The Histories, Book I (read critically)
  • D. T. Potts, The Archaeology of Elam (Cambridge University Press)
  • Encyclopædia Britannica, "Media" / "Elam" / "Cyaxares"
  • Amélie Kuhrt, The Ancient Near East c. 3000–330 BC (Routledge)