ثروتِ نفت و نارضایتیِ پنهان
در نیمهٔ دههٔ ۱۳۵۰، ایران غرق در پولِ نفت بود. پس از جهشِ بهای نفت در ۱۳۵۲، درآمدِ ارزیِ کشور در کوتاهزمانی چندبرابر شد و محمدرضا شاه پهلوی وعدهٔ رساندنِ ایران به «دروازههای تمدنِ بزرگ» را داد. به روایتِ تاریخنگارانی چون یرواند آبراهامیان و مایکل اکسورثی، این سیلِ ناگهانیِ ثروت، بهجای ثبات، بیثباتی آفرید: تورمِ شتابان، گرانیِ مسکن در تهران، مهاجرتِ گستردهٔ روستاییان به حاشیهٔ شهرها و شکافی فزاینده میانِ نخبگانِ بهرهمند و تودهٔ جامانده.
حکومت برای مهارِ تورم به «کارزارِ ضدِگرانفروشی» دست زد و بسیاری از بازاریان را جریمه و بازداشت کرد؛ اقدامی که، به گفتهٔ پژوهشگران، بازارِ سنتی را — که پیوندی دیرینه با روحانیت داشت — از حکومت بیگانهتر ساخت. همزمان، تأسیسِ حزبِ واحدِ «رستاخیز» در ۱۳۵۴ و اعلامِ اینکه مخالفان یا باید عضو شوند یا کشور را ترک کنند، فضای سیاسی را بستتر کرد.
سرکوبِ سیاسی ستونِ دیگرِ این دوران بود. ساواک با نظارت، شکنجه و زندانِ مخالفان شناخته میشد؛ سازمانهای حقوقِ بشری در آن سالها بارها به وضعِ زندانیانِ سیاسی اعتراض کردند. شمارِ دقیقِ این زندانیان و قربانیان در منابعِ گوناگون متفاوت و محلِ مناقشه است، اما در اینکه اپوزیسیونِ علنی عملاً ممکن نبود، روایتها همداستاناند.
ائتلافی ناهمگون در برابرِ شاه
مخالفتِ سالِ ۱۳۵۷ نه از یک جریان، بلکه از ائتلافی گسترده و ناهمگون برخاست. چپگرایان — از حزبِ توده تا چریکهای فدایی خلق — خواهانِ عدالتِ طبقاتی و پایانِ وابستگی بودند. ملیگرایان و میراثدارانِ جبههٔ ملیِ مصدق، بازگشت به قانونِ اساسیِ مشروطه و آزادیهای سیاسی را میخواستند. بازاریان از فشارِ اقتصادی بهتنگ آمده بودند. و اسلامگرایان، با شبکهای از مساجد و منابر، توانِ بسیجِ تودهای داشتند که هیچ گروهِ دیگری نداشت.
آنچه این نیروهای ناهمسو را کنارِ هم نگاه میداشت، بیش از یک برنامهٔ مشترک، یک دشمنِ مشترک بود: نظامِ پادشاهی. روشنفکرانِ گوناگون، از جمله علی شریعتی با قرائتی انقلابی از تشیع و جلال آلاحمد با نقدِ «غربزدگی»، زبانی فراهم آورده بودند که هم دینی بود و هم اعتراضی؛ زبانی که برای بخشهای وسیعی از جامعه آشناتر از گفتمانِ سکولارِ چپ یا لیبرال مینمود.
در میانِ این طیف، چهرهای که سرانجام رهبریِ بلامنازع یافت، روحالله خمینی بود؛ مرجعی که از ۱۳۴۳ بهسببِ مخالفت با لایحهٔ کاپیتولاسیون و اصلاحاتِ شاه به تبعید رفته و سالها در نجف اقامت داشت.
خمینی: از نجف تا نوفللوشاتو
خمینی در سالهای تبعید در نجف، در درسگفتارهایی که بعدها با عنوانِ «حکومتِ اسلامی» منتشر شد، نظریهٔ «ولایتِ فقیه» را پروراند: اینکه در غیابِ امامِ معصوم، فقیهِ جامعالشرایط باید زمامِ حکومت را به دست گیرد. به تحلیلِ پژوهشگران، این اندیشه در آن زمان حتی در میانِ بسیاری از روحانیانِ سنتگرا نامتعارف و جنجالی بود و بخشی از مرجعیتِ شیعه با دخالتِ مستقیمِ فقیه در حکومت موافق نبود.
در ۱۳۵۷، با فشارِ دولتِ عراق، خمینی ناچار نجف را ترک کرد و در حومهٔ پاریس، در روستای نوفللوشاتو، مستقر شد. این جابهجایی، که شاید در ظاهر یک شکست مینمود، بهگفتهٔ تاریخنگاران به سکوی پرتابِ او بدل شد: دسترسیِ آزاد به خبرنگارانِ جهانی و خطوطِ تلفنِ بازِ اروپا به او امکان داد پیامهایش را بیواسطه به ایران برساند.
نوارهای کاستِ سخنرانیهای او — که از پاریس به ایران قاچاق و در مساجد و خانهها تکثیر میشد — به ابزارِ رسانهایِ کلیدیِ انقلاب تبدیل شد؛ شبکهای غیرمتمرکز که سانسورِ دولتی توانِ مهارش را نداشت. خمینی در این پیامها بیشتر بر مفاهیمِ عامِ آزادی، استقلال و عدالت تأکید میکرد تا بر جزئیاتِ ولایتِ فقیه؛ نکتهای که بعدها در مناقشه بر سرِ سرانجامِ انقلاب اهمیت یافت.
سالِ آتش: ۱۳۵۷
سالِ ۱۳۵۷ زنجیرهای از بحرانها بود. اعتراضها از اواخرِ ۱۳۵۶ با واکنش به یک مقالهٔ توهینآمیز علیه خمینی در روزنامهای دولتی آغاز شد و در قم به خشونت کشید. سپس آیینِ سوگواریِ چهلمِ کشتهشدگان، به الگویی تکرارشونده بدل شد: هر چهل روز، مراسمی که خود به تظاهراتِ تازه و کشتههای تازه میانجامید و چرخهٔ اعتراض را زنده نگاه میداشت.
نقطهٔ عطفِ خونین، ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ بود که به «جمعهٔ سیاه» شهرت یافت. در میدانِ ژالهٔ تهران، نیروهای نظامی بهروی جمعیت آتش گشودند. شمارِ کشتگانِ این روز از همان آغاز محلِ مناقشه بوده است: روایتهای مخالفان در آن زمان از هزاران تن سخن میگفت، حال آنکه پژوهشهای بعدی و آمارهای رسمی رقمهای بسیار کمتری — دهها تا حدودِ نود تن — را برآورد کردهاند. صرفِنظر از عدد، این رویداد امیدِ سازش را تقریباً از میان برد.
در پاییز و زمستان، موجِ اعتصابها کشور را فلج کرد. اعتصابِ کارگرانِ صنعتِ نفت شریانِ اقتصادیِ حکومت را برید. شاه میانِ سرکوب و امتیازدهی سرگردان بود؛ سرانجام شاپور بختیار از جبههٔ ملی را به نخستوزیری گماشت. اما دیگر دیر شده بود.
رفتنِ شاه، بازگشتِ خمینی
در ۲۶ دی ۱۳۵۷، محمدرضا شاه پهلوی، رسماً «برای استراحت و معالجه»، ایران را ترک کرد. تصاویرِ او در فرودگاه و شادیِ خیابانیِ پس از خبرِ رفتنش از نمادهای ماندگارِ آن روزها شد. او دیگر هرگز به ایران بازنگشت و در ۱۳۵۹ در مصر درگذشت.
کمتر از دو هفته بعد، در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷، خمینی پس از سالها تبعید با هواپیمایی از پاریس به تهران بازگشت. جمعیتی که به استقبالش آمد، در منابعِ گوناگون میلیونی توصیف شده است. او در بهشتِ زهرا سخنرانی کرد و دولتِ بختیار را غیرقانونی خواند و مهدی بازرگان را به نخستوزیریِ دولتِ موقت گماشت؛ چنانکه برای مدتی دو دولتِ موازی در کشور وجود داشت.
در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، با پیوستنِ بخشهایی از ارتش به انقلاب و فروپاشیِ مقاومتِ نیروهای وفادار به نظامِ پیشین، حکومتِ پهلوی عملاً سقوط کرد. این روز همچنان سالگردِ رسمیِ پیروزیِ انقلاب است.
جمهوریِ اسلامی و تثبیتِ پرتنش
در فروردینِ ۱۳۵۸ همهپرسیای برگزار شد که پرسشِ آن، به روایتِ منتقدان، گزینهای دوگانه و محدود بود: «جمهوریِ اسلامی، آری یا نه؟» نتیجهٔ رسمی، تأییدِ آن با اکثریتِ بسیار بالا اعلام شد و نظامِ جدید بنیان نهاده شد. سپس مجلسِ خبرگان قانونِ اساسیِ تازهای تدوین کرد که اصلِ ولایتِ فقیه را در کانونِ ساختارِ قدرت نشاند و خمینی را بهعنوانِ رهبر در رأسِ آن قرار داد؛ اصلی که، چنانکه اشاره شد، پیشتر در گفتمانِ عمومیِ انقلاب چندان برجسته نبود.
ماههای پس از پیروزی، دورهٔ رقابتِ خونین بر سرِ تعریفِ انقلاب بود. متحدانِ دیروز — چپگرایان، ملیگرایان و نیروهای سکولار که در براندازیِ شاه سهم داشتند — بهتدریج از قدرت کنار گذاشته یا سرکوب شدند. دولتِ موقتِ بازرگان پس از بحرانِ سفارتِ آمریکا استعفا داد؛ ابوالحسن بنیصدر، نخستین رئیسجمهور، در ۱۳۶۰ برکنار شد و گریخت؛ سازمانها و احزابِ مخالف ممنوع و بسیاری از اعضایشان زندانی، اعدام یا تبعید شدند.
اینکه آیا چنین فرجامی — یعنی غلبهٔ کاملِ جناحِ اسلامگرا — از آغاز محتوم بود یا حاصلِ یک نزاعِ قدرتِ بازوبسته و سلسلهای از تصمیمهای ممکنالخلاف، خود از پرسشهای اصلیِ تاریخنگاریِ این دوره است و پاسخی یگانه ندارد.
بحرانِ گروگانگیری
در ۱۳ آبان ۱۳۵۸، گروهی از دانشجویانِ خود-خواندهٔ «پیروِ خطِ امام» سفارتِ ایالاتِ متحده در تهران را اشغال کردند و دهها دیپلمات و کارمندِ آمریکایی را به گروگان گرفتند. انگیزهٔ اعلامشده، اعتراض به پذیرشِ شاه برای درمان در آمریکا و بیمِ کودتایی همانندِ ۱۳۳۲ بود.
این بحران ۴۴۴ روز به درازا کشید و به یکی از تعیینکنندهترین رویدادهای سالهای نخستِ جمهوریِ اسلامی بدل شد. در داخل، حمایتِ خمینی از اشغالِ سفارت به جناحِ رادیکال نیرو بخشید و موقعیتِ میانهروها را تضعیف کرد. در بیرون، روابطِ ایران و آمریکا گسسته شد؛ گسستی که تا امروز ادامه دارد. تلاشِ نظامیِ آمریکا برای آزادیِ گروگانها در ۱۳۵۹ با سانحه در صحرای طبس شکست خورد. گروگانها سرانجام در دیماهِ ۱۳۵۹، در پیِ توافقِ الجزایر، آزاد شدند.
جنگِ هشتساله
در شهریورِ ۱۳۵۹، عراق به رهبریِ صدام حسین به ایران حمله کرد. به تحلیلِ تاریخنگاران، صدام آشوبِ پساانقلابی و انزوای بینالمللیِ ایران را فرصتی برای دستاندازی به خوزستانِ نفتخیز و مهارِ نفوذِ انقلاب دانست. ارتشِ عراق در آغاز پیش رفت و بخشهایی از خاکِ ایران، از جمله خرمشهر، را گرفت.
جنگ به نقطهای دیگر در تثبیتِ نظامِ نوپا بدل شد: تهدیدِ بیرونی، انسجامِ داخلی و بسیجِ تودهای را تقویت کرد و سپاهِ پاسداران و نیروهای بسیج را به ستونهای نظامِ جدید بدل ساخت. آزادسازیِ خرمشهر در ۱۳۶۱ نقطهٔ عطفِ روحی بود؛ اما پس از بازپسگیریِ خاکِ ازدسترفته، رهبریِ ایران تصمیم گرفت جنگ را به درونِ خاکِ عراق بکشاند، تصمیمی که سالها نبردِ فرسایشی و تلفاتِ سنگین را در پی داشت.
این جنگ یکی از طولانیترین و خونینترین جنگهای متعارفِ سدهٔ بیستم بود؛ با کاربردِ سلاحِ شیمیایی از سوی عراق علیه نظامیان و غیرنظامیان — از جمله در حلبچه — و موجهای انسانیِ حمله از سوی ایران. برآوردِ شمارِ کشتگان بهشدت محلِ مناقشه است: رقمها از حدودِ یکصد و چند ده هزار تا بیش از یک میلیون تن در منابعِ گوناگون نوسان دارد و هیچ آمارِ مستقلِ موردِ اجماعی وجود ندارد.
جامِ زهر، اعدامها و سالهای پایانی
در تیرماهِ ۱۳۶۷، پس از هشت سال جنگ و در پیِ فشارهای نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک، ایران قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت و آتشبس را پذیرفت. خمینی این پذیرش را همچون نوشیدنِ «جامِ زهر» توصیف کرد؛ تعبیری که نشاندهندهٔ تلخیِ تصمیم برای کسی بود که سالها بر ادامهٔ جنگ تا پیروزی پای فشرده بود. جنگ بیآنکه مرزها تغییری کند، پایان یافت.
در همان تابستانِ ۱۳۶۷، در هفتههای پس از آتشبس، شماری از زندانیانِ سیاسی در زندانهای ایران اعدام شدند. سازمانهای حقوقِ بشری و گزارشگرانِ مستقل این رویداد را اعدامِ گستردهٔ هزاران زندانی — بسیاری وابسته به سازمانِ مجاهدینِ خلق و گروههای چپ — بر پایهٔ بازجوییهای کوتاه توصیف کردهاند. شمارِ قربانیان در این روایتها از حدودِ دو هزار تا چند هزار تن متغیر است. موضعِ رسمیِ جمهوریِ اسلامی با این روایت همخوان نیست و عموماً آن را در چارچوبِ مقابله با اقدامِ مسلحانه توضیح داده است؛ این موضوع تا امروز فاقدِ روایتِ موردِ اجماع است.
روحالله خمینی در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ درگذشت. اندکی پیش از مرگ، او جانشینِ پیشبینیشده، آیتالله منتظری را — که به برخی سیاستها از جمله اعدامهای ۱۳۶۷ اعتراض کرده بود — کنار گذاشته بود. پس از مرگِ او، علی خامنهای به رهبری برگزیده شد. برای هوادارانِ انقلاب، ۱۳۵۷ پایانِ سلطنتِ مطلقه و وابستگی بود؛ برای منتقدان، انقلابی که با شعارِ آزادی آغاز شد، به سرکوبِ همان نیروهایی انجامید که در براندازیِ شاه سهیم بودند. بیدار، وفادار به نشانِ خود، این پرسش را گشوده میگذارد و داوریِ نهایی را به خواننده وامیگذارد.
⚖ نکتههای مورد مناقشه
- شمارِ کشتگان در رویدادهای ۱۳۵۷ (بهویژه «جمعهٔ سیاه») و بهویژه آمارِ تلفاتِ جنگِ ایران و عراق بهشدت محلِ اختلاف است؛ برآوردها از دهها تن تا هزاران تن در یک روز، و از حدودِ صدواندی هزار تا بیش از یک میلیون تن در کلِ جنگ نوسان دارد و آمارِ مستقلِ موردِ اجماع وجود ندارد. دربارهٔ اعدامهای تابستانِ ۱۳۶۷ نیز روایتِ سازمانهای حقوقِ بشری با موضعِ رسمیِ نظام همخوان نیست.
- اینکه فرجامِ اسلامگرایانه و اقتدارگرایانهٔ انقلاب اجتنابناپذیر بود یا حاصلِ یک نزاعِ قدرتِ ممکنالخلاف — و اینکه کنار گذاشتنِ متحدانِ چپ، ملی و سکولار طراحیشده بود یا برآمده از پویاییِ رویدادها — میانِ تاریخنگاران محلِ مناقشه است و روایتِ یگانهای ندارد.
منابع
- Ervand Abrahamian, A History of Modern Iran
- Ervand Abrahamian, Tortured Confessions: Prisons and Public Recantations in Modern Iran
- Michael Axworthy, Revolutionary Iran: A History of the Islamic Republic
- Encyclopaedia Iranica — entries on the Islamic Revolution, Khomeini, Iran–Iraq War, Velayat-e faqih
- Amnesty International / Human Rights organizations' reports on the 1988 prison executions (contested figures)
