روایتِ ایرانبیدار
1 از 13
فصل ۰

پیشگفتار

شب بود و شهر می‌سوخت. سال ششصد و چهل‌وشش پیش از میلاد، در شوش، پایتختِ کهنِ عیلام، آتش از بام‌ها بالا می‌رفت و دودِ غلیظ ستارگان را از چشم پنهان می‌کرد. لشکرِ آشوربانیپال، شاهِ آشور، از غرب آمده بود؛ از آن سرزمینِ خشکِ میان دو رود که سده‌ها با این پادشاهیِ کوهستانی جنگیده بود. سربازان به نیایشگاه‌ها ریختند. تندیسِ خدایان را بر گرده بستند و بردند. گورِ شاهانِ عیلام را شکافتند و استخوان‌ها را به اسارت کشاندند ـ کاری که حتی در آن روزگارِ بی‌رحم، نشانهٔ خشمی فراتر از پیروزی بود.

خودِ شاهِ آشور، بعدها، بر دیوارهای کاخش در نینوا فرمان داد این صحنه را بر سنگ بکنند و در کتیبه‌ها بنویسد که شوش را به ویرانه بدل کرده و بر خاکش نمک پاشیده تا دیگر چیزی نروید. این روایتِ فاتح است؛ روایتِ کسی که می‌خواست نه‌فقط شهر، که حافظهٔ یک تمدن را براندازد. اما خاکِ فلات حافظه‌ای سرسخت‌تر از نمک داشت. کمتر از یک سده پس از آن شب، آشور خود به خاکستر نشست، و از همان فلاتِ سوخته، مردمانی برخاستند که جهانی تازه ساختند.

این کتاب، داستانِ آن خاک است.

داستانی واقعی از ایران ـ نه افسانه‌ای دلپذیر برای تسلای خاطر، و نه کیفرخواستی برای محکوم کردنِ این یا آن. داستانی که می‌کوشد چنان که بوده روایت کند: باشکوه آنجا که شکوهی بوده، تلخ آنجا که تلخی‌ای رفته، و مبهم آنجا که سند خاموش است. نشانِ این کتاب همین است: «حقیقت، با سند ـ در برابرِ فراموشی». پس هر آنچه می‌خوانید، تا جای ممکن، به شاهدی تکیه دارد: به لوحی گِلی، به نقشی بر سنگ، به سفال و استخوان و کتیبه، و به آنچه پژوهشگرانِ امروز از این نشانه‌ها بازخوانده‌اند.

اما تاریخ، به‌ویژه تاریخِ کهن، سرزمینِ یقین‌های قاطع نیست. بسیاری از آنچه دربارهٔ گذشته می‌دانیم، برآوردی است محتاطانه از روی شواهدی پراکنده و گاه متناقض. از این‌رو در این کتاب، خطی روشن میان دو چیز می‌کشیم: میان آنچه سند پشتیبانش است و آنچه افسانه یا حدس است. هرجا که دانش ما لرزان باشد، یا پژوهشگران بر سرِ چیزی اختلاف داشته باشند، آن را آشکارا نشان خواهیم کرد ـ نه از سرِ تردیدافکنی، بلکه از سرِ امانت. این صداقت، خود بخشی از داستان است؛ شاید زیباترین بخشش.

چرا «در برابرِ فراموشی»؟ زیرا فراموشی همیشه در کمین است. گاه با آتش و نمک می‌آید، چنان که در شوش آمد. گاه با بازنویسیِ تاریخ به کامِ قدرتمندان. و گاه، خطرناک‌تر از همه، با بی‌اعتنایی؛ با اینکه نسلی پشتِ نسل، نام‌ها و رنج‌ها و دستاوردهای پیشینیان را ناخوانده رها کند. نوشتنِ تاریخِ مستند، کوششی است برای اینکه آنچه روی داده، یک‌بارِ دیگر و این‌بار برای همیشه، گم نشود.

در صفحه‌های پیشِ‌رو، سفری بلند در پیش داریم. از سپیده‌دمِ فلات آغاز می‌کنیم؛ از روزگاری که نخستین شهرهای جنوبِ غربیِ ایران سر برمی‌آوردند و عیلامی‌ها بر کرانهٔ بین‌النهرین تمدنی می‌ساختند که هزاره‌ها دوام آورد. از آنجا به کوچِ مردمانِ ایرانی‌زبان می‌رسیم، به برآمدنِ مادها و هگمتانه، به کوروش و آن امپراتوریِ شگفتی که برای نخستین‌بار جهانِ شناخته‌شده را زیرِ یک آسمان گرد آورد. آنگاه از یونانیان و اسکندر می‌گذریم، از اشکانیان و ساسانیان، از آمدنِ اسلام و آن دگرگونیِ ژرف، از شکوه و ویرانیِ مغول، از صفویان و قاجار و مشروطه، تا روزگارِ پرتلاطمِ ما.

این، تاریخِ یک ملت نیست به معنای ساده‌اش؛ تاریخِ سرزمینی است که اقوام و زبان‌ها و دین‌های بسیار را در خود پذیرفته، و از این آمیزه چیزی ساخته که آن را «ایران» می‌خوانیم. داستانی است از تداوم و گسست، از شکست‌های سهمگین و بازخیزی‌های باورنکردنی. ما آن را بی‌پرده روایت می‌کنیم؛ با مهر به سرزمین، اما بی‌چاپلوسی نسبت به قدرت.

اکنون، بازگردیم به آغاز. به فلاتی که هنوز شاهی نمی‌شناخت و خطی نمی‌نوشت. به سپیده‌دمی که از دلِ آن، همه‌چیز برخاست.

نکته‌های مورد مناقشه

  • روایتِ کتیبه‌های آشوربانیپال از ویرانیِ کاملِ شوش و نمک‌پاشی بر آن، زبانِ آیینی و اغراق‌آمیزِ تبلیغاتِ شاهانهٔ آشور است؛ شواهدِ باستان‌شناختی نشان می‌دهند شوش به‌کلی از میان نرفت و در دوره‌های بعد دوباره آباد شد، پس میزانِ واقعیِ ویرانی را باید با احتیاط خواند.

منابع

  • Encyclopaedia Iranica, "Susa" / "Elam"
  • Encyclopaedia Iranica, "Aššurbanipal"
  • Encyclopædia Britannica, "Ashurbanipal" / "Elam"
  • D. T. Potts, The Archaeology of Elam (Cambridge University Press)